تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 122

مساهمون:

ص١٢٢
بود چهارش ستون ليك تنش بىستون * گشته چو اژدر نگون گردنش از كوه تن همچو ( 136 B ) بتان تتار كاكل او مشكبار * گاه شدى تار تارگاه شدى پرشكن « 1 »
و اين شتر را آموخته بود كه بر بالاى سه پايه‌اى برمىآمد و خلق عظيم بر گرد معركهء « 2 » وى جمع مىآمدند و تعجب مىنمودند . و او را ميمونى بود « 3 » بغايت مقبول و مطبوع « 4 » ، شطرنج را به مثابه‌اى « 5 » خوب مىباخت كه « 6 » استادان اين صنعت را مثل دوستى و برناچه و جعفر على را در وادى حيرت مىانداخت . روزى اميركبير امير عليشير روح اللّه روحه مولانا صاحب دارا را كه شطرنج صغير و كبير را مثل او كسى حاضرانه و غايبانه نمىباخت ، فرمود كه با آن ميمون شطرنج‌باز ، و دو نوبت مولاناء مشار اليه را مات گردانيد . و اين طرفه‌تر كه هر بازى كه مولانا صاحب مىكرد ، آن ميمون به جانب بابا جمال نگاهى مىكرد و چشمك مىزد كه : يعنى نگر كه حريف چه بد بازى كرد . نوبت سيم كه بازى مىكردند ، مولانا صاحب از روى ظرافت اسب را فيل‌وارى بازى كرد ، ميمون چنان طپانچه‌اى بر روى مولانا زد كه نشان پنجهء او « 7 » قريب [ به ] يك ماه بر چهره‌اش « 8 » ظاهر بود و گريبان او را نيز بدريد . و اين نيز از جملهء غرايب امور است . عزيز ديگر فرمود كه آورده‌اند پادشاهى بود با ميمون شطرنج مىباخت ، هرگاه شاه مات مىشد ، شاه شطرنج را گرفته بر سر ميمون مىزد ، يك نوبت پيش از آن‌كه كشت گويد [ در ] پيش پادشاه تكيه‌اى بود ، ميمون آن را به يك دست بر سر نهاد و به دست ديگر كشت نموده [ پادشاه را ] مات ساخت ،
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : گاه شكن برشكن ( 2 ) - نسخ ديگر : در معركهء ( 3 ) -C , A: او را ميمونى بود كه ( 4 ) -P: مطموع ( 5 ) -C , A: بعايت ( 6 ) -C , A: و ( 7 ) -C , A: پنجه‌اش ( 8 ) -C , A: بر روى او