تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
شوق و نشاط ، فرياد كردن گرفتم و آن نكته به خاطرم آمد كه گفته‌اند شادى مفرط مهلك مىباشد . بنابرآن گاهى خود را به تكلف نگاه مىداشتم تا غلام طباخ آمد و مرا بدان حال ديد از كيفيت حال پرسيد . او را نيز مثل حال من پيدا شد ، از هر جانب جمعى آمدند معركهء غريبى شد ؛ همه خندان و تعجب‌كنان . القصه ملاحظه كردم در بدن خود شايبه‌اى از مرض نديدم ، آن ميمون را از آن باغبان خريدم و او را انيس و جليس خود گردانيدم . يك لحظه بلكه يك طرفة العينى از وى جدا نبودم تا آنكه زمستان شد و سردى هوا به مثابه‌اى شد كه كرهء هوا از قطعه‌هاى سحاب به مثابهء ميمون قاقم پوشيد « 1 » و آتش سر در درون پوستين سمور دود كشيد « 2 » . به يكى از نوكران خود فرمودم كه : شبهاى سرد مىبايد كه تعهد اين ميمون نمايى كه او را از سرما گزندى نرسد . بعد از چند روز آن شخص در وقت صباح آمد خندان به مرتبه‌اى كه [ نزديك بود كه ] غش كند . از وى سبب آن خنده پرسيدم . گفت : كه دوش هوا بغايت سرد بود ، انديشه كردم كه مبادا اين ميمون را از سرما ضررى رسد . او را بر روى بستر در زير پاى خود جاى دادم چنان كه كف پاى خود را به سينهء وى ماندم و بالاپوش را بر بالاى او انداختم . وقت صبح‌دم بود كه نفخى در درون من پيدا شد ، آن را دفع نمودم . ديدم كه ميمون به جنبش درآمد و سر خود را از زير
( 138 B )
بالاپوش بيرون كرده [ مدتى صبر كرد تا آن بوى بر طرف شد ، پس خود را باز در زير بالاپوش كشيد ] . من كه اين را مشاهده كردم مرا خنده گرفت ، با خود گفتم طور صحبتى شد ميان من و اين ميمون . نوبت ديگر باز همين عمل كردم ، باز ميمون همان معامله « * » كرد . چون سيم نوبت آن كار كردم ميمون به تنگ آمد گوشهء قزاغند را گرفت و در آن
هامش
( 1 ) -C , A: پوشيده ( 2 ) -C , A: كشيده ( * ) س 20 : معمله