كسى ديگر نقل كرد كه در هرات اميرزادهاى بود بغايب صاحب جمال و در لطافت حسن و نهايت كمال ، يوسف نامى كه هزار يوسف مصرى را در آرزوى روى او مانند يعقوب ديده سفيد گرديده بود و صد هزاران بديع الجمال زليخا صفت از شوق او پراهن صبر دريده . [ بيت ] :
يوسف نبود چون او در نيكويى مكمل * نقاش ، نقش ثانى « 1 » بهتر كشد ز اول
او را عارضهء دق « 2 » پيدا شد ، بدر رخسار او هلال گرديد و سرو بالاى او خلال شد « 3 » ، رنگ رخسار ارغوانى او گونهء زعفران پذيرفت و كاروبار او به ضعف و ناتوانى كشيد . با عاشقان زار خود در لباس يك رنگى درآمد ، نوبت خوبى [ و حسن ] او به سر آمد ، [ بيت ] :
بسان نرگس بيمار خويش شد بيمار * بسان موى ميان خودش نمود نزار
اطباء زمان كه
( 137 A )
جالينوس و بقراط دوران بودند و در اين علم به مرتبهاى بودند كه به ترتيب « 4 » شربت نيلوفرى ، اجزاى خشك خاك را آبآسا رطوبت هرچه تمامتر بخشيدى و به تركيب سغوف سنجرى جرم تر و تازهء آب را مانند آتش يبوست « * » هرچه كاملتر دادى « 5 » ؛ و دقايق « 6 » علاجشان ديدهء نرگس را كه هرگز بينايى نديده روشن ساختى و حقايق حكمتشان زبان سوسن را كه هرگز به حرفى از گويايى جارى نگشته گويا و ناطق گردانيدى ؛ هرچند در معالجهء او بذل مجهود و سعى موفور به ظهور رسانيدند مفيد نيفتاد « 7 » .
[ بيت ] :
هامش
( 1 ) -P: آخر
( 2 ) -P: ذق ؛B 2: دل ؛B , T: ندارد
( 3 ) -P: اين كلمات را به صورت يك بيت نقل كرده :بدر رخسار او هلالى شد * سرو بالاى او خلالى شد( 4 ) -C , A: بتقويت ؛B 2 , B , P: تربيت
( 5 ) -P: داروى ؛B: دارى
( 6 ) -C , A: و دقايقتر
( 7 ) -B , P: نيامد ؛B 2: ندارد
( * ) س 16 : پيوست