و جانب ذم آنكه [ نظم ] :
عين مكسور عدل را مفتوح * كن كه قاضى از آن رسد به فتوح
ماحصلش اين مىشود كه بلحية العدل كه مراد از آن قاضى است . [ نظم ] :
آبگينه است خاطر شعرا * هركه آن را شكست شد مجروح
از مولانا صاحب [ دارا ] كه ملازم بلكه مصاحب اميركبير امير عليشير بوده و امير مشار اليه را دربارهء او التفات [ و عنايت ] تا بغايتى « 1 » بوده كه قريب به بيست قطعه و غزل از تركى و فارسى « 2 » در مدح وى فرمودهاند . از آن جمله غزلى كه از براى كتابهء « 3 » حوض خانهء وى فرمودهاند مطلعش اين است :
اين خانه كه از خانهء چشم است نشانه * چون مردم چشم است در او صاحب خانه
اين حكايت شهرت تمام و صدق لاكلام دارد كه روزى « 4 » همراه مير سواره مىرفت ، ناگاه از بادپاى مير صدايى ظاهر شد . مير از روى ظرافت و مباسطت فرموده كه بر محاسن مولانا كمال الدين صاحب فى الحال مولانا مشار اليه گفت :
هله مخدوم اين چه تعظيم است * بنده را اين چه جاى تكريم است
مير از اين لطيفه بغايت « 5 » منبسط گرديد
( 133 A )
و [ بسيار ] بخنديد و همان اسب را جهت صله به مولانا صاحب بخشيد و گفت : اين اسپ را سوار شويد تا به هردو معنى راست شود « 6 » . بسيارى از عزيزان اين حكايت را چنين نقل مىفرمايند و مخالفت طريقهء عقل مىفرمايند كه مولانا صاحب در جواب مير چنين فرموده كه : مخدوما تعظيم را « 7 » گذاريد [ و ] فرماييد كه بر محاسن
هامش
( 1 ) -C , A: بسيار
( 2 ) -C , A: فارسى و تركى
( 3 ) -C , A: كنار
( 4 ) -T: روزى مولانا صاحب دارا
( 5 ) -C , A: بسيار
( 6 ) -B , P: باشد
( 7 ) -C , A: تعظيمت را