و با خود گفت كه آه چه سازم و چه حيله پردازم . [ مصرع :
وه چه سازم غنچهء « 1 » من كرد گل « * » ]
اندكى تأمل كرد و گفت : شاها ، شهريارا :
تا بود انگشترين بر صفحهء عالم نشان * باد جاهت را در انگشت وقار انگشترين
بر ضمير منير پوشيده نماند كه من نقاش را چنين فرمودهام « 2 » كه نقش نگين من سازد كه بحم عشق نجنى يعنى به حرمت حم عشق كه مرا نجات ده . چون سلطان سنجر اين تأويل دلپذير و اين معذرت بىنظير را شنيد ، بخنديد و گفت : اى نجم با آنكه دانستم كه تأويل كردى و تلبيس پيش آوردى ، گناه ترا بخشيدم و خط عفو بر جرايد جرايم تو كشيدم . [ نظم ] :
به شاهد نظر كردن آن را رواست * كه داند بدين شاهدى عذر خواست
آوردهاند كه نجم ابهرى بههمين وسيله مقرب درگاه سلطان گشت و در تقرب كار وى به جايى رسيد كه صاحب راز و مهردار پادشاه گرديد « 3 » .
از حجاج يوسف ثقفى كه او را حجاج ظالم لقب « 4 » شده بود « 5 » ، منقول است كه قبعثرى را كه « 6 » افصح فصحاى عرب بوده او را در مقام عتاب داشته با وى گفت : لاحملنّك على الادهم يعنى هرآينه كه بند بر پاى تو مانم و ترا بر بالاى بند نشانم . چون لفظ ادهم مشترك است ميان بند و اسپ سياه ، قبعثرى طريق بلاغت پيموده بر معنى اخير حمل نمود و گفت : هرآينه از مثل تو پادشاهى مناسب چنان مىنمايد كه بندگان خود را بر اشهب و ادهم نشاند .
هامش
( 1 ) -B , A: كجه ؛B 2: كه چه بر من ؛T: غنچم كل قيلدى ، و توضيح ميدهد يعنى پنهان سريم آشكار ابولدى ؟ ؟ ؟
( 2 ) -B: فرموده بودم
( 3 ) -C , A: سلطان شد
( 4 ) -A: نام
( 5 ) -C: مىگفتند
( 6 ) -C , A: كه از
( * ) س 2 : گل كرد