[ حكايت ]
از عميد باوردى كه اكمل شعراى زمان خود بوده و در ميدان گفتوگوى ، گوى فصاحت به چوگان بلاغت از اقران و امثال خود ربوده و او را كل شاعر « 1 » مىگفتند ؛ منقول است كه روزى در مجلس همايون سلطان مرحوم مغفور ميرزا بايسنغرا ابن ميرزا شاهرخ انار اللّه برهانهما در زمرهء شعرا و جرگهء فضلا نشسته بود و در پيش پادشاه گلى و كمانى و ساغرى نهاده بود . پادشاه آن گل را برداشت و بر كنار ساغر گذاشت « 2 » و كمان را بگردانيد . كل شاعر فى الحال برخاست « 3 » و بيرون رفت و خوان انارى بياراست و به مجلس همايون حاضر ساخت . اهل مجلس را مانند انار گرههاى حيرت در دل افتاد و شعلههاى نار حسرت « 4 » از نايافتن آن رمز در كانون سينه مشتعل گرديد .
آخر الامر از كل شاعر استفسار نمودند و حل آن مشكل را به بيان او تفويض فرمودند . گفت كه : چون حضرت پادشاه خلد ملكه گل را بر كنار ساغر نهادند ، گل و ساغر كه در صورت خطى كل شاعر است به حصول پيوست ، من دانستم كه پادشاه به من اشارتى فرمودند . بعد از آن كمان را بگردانيدند .
كمان كه قوس است چون مقلوب شود سوق مىگردد « 5 » ، سوق بازار است كه تصحيف نارار است ، پس حاصل چنين مىشود كه : كل شاعر نار آر .
بنابر فرمودهء پادشاه رفتم و نار آوردم . چون حضار مجلس اين حكايت را استماع نمودند ، بر كمال حدس و انتقال وى تحسين [ و آفرين ] نمودند . آن پادشاه عالى جاه فرمودند كه همان خوانى كه پر انار آورده بود ، پر از زر سرخ و سفيد كردند و به وى انعام فرمودند . و قطعهاى كه عالىجناب ولايت مآب هدايت انتساب جامع الشرايع الحقايق كاشف السراير و الدقايق ، المزين
هامش
( 1 ) -P: كلّ شاعر ؛T , B 2: كل شاعر
( 2 ) -C , A: نهاد
( 3 ) - تمام نسخ : برخواست
( 4 ) - نسخ ديگر : غيرت
( 5 ) -C , A: است