نعرهاى چند برزد و باز بيفتاد و بىهوش شد . ملازمان پادشاه پيدا شدند و و پادشاه خود را بدان حال ديدند و ابو على را نديدند . گمان بردند كه ابو على او را هلاك كرده ، در طلب و تفحص وى شدند . بعد از زمانى پادشاه به حال خود آمد و گفت : ابو على را زود باشيد « 1 » پيدا سازيد ، چون او را بيابيد ، سر او را به پيش من آريد . جمعى به دنبال ابو
( 128 A )
على متوجه شدند و او را يافتند ، اما ملاحظه كردند كه مبادا پادشاه از حكم خود پشيمان شود ، او را نكشتند اما دست و گردن بربسته به پيش پادشاه آوردند . چون پادشاه به هوش آمد بعد از زمانى ديد كه دست و پاى او به قوت آمده ، چنانچه بىتحاشى بر پاى خاست و از آن مرض اثرى باقى نمانده بود . پادشاه دانست كه آن حركات ابو على بنابر مصلحتى بوده كه مرا در خشم سازد و آتش غضب من همه آن مرض را سوزد . گفت : واويلا من چه خطايى كردم كه دربارهء وى چنين حكمى كردم . جمعى ديگر مىخواست كه از پى فرستد كه آن جماعت رسيدند و ابو على را بدين حالت آوردند . پادشاه خداى را شكر [ بسيار ] گفت [ و ] آن نوكران را كه ملاحظه نموده بودند ، ايشانان را « 2 » تربيت بسيار نمود « 3 » و به مناصب عليه رسانيد و ابو على را عذرخواهى بسيار نمود و التماس كرد كه يك چند روز در اينجا توقف نمايد تا عذر اين جنايت خواسته شود . ابو على گفت اى پادشاه حكايت « 4 » من و تو مثل قصهء « 4 » درويش اصفهانى و اژدهاست ، گفت كه : چگونه بوده است ؟
ابو على گفت :
آوردهاند كه در شهر اصفهان درويشى بود و يكى ويرانه باغى داشت
هامش
( 1 ) - نسخ ديگر : زود باشيد ابو على را
( 2 ) - چنين است در نسخههاىB , C , A( 3 ) -B: نوازش بسيار نمود ؛P: كرد
( 4 ) - در نسخههاىAوCاين دو كلمه جابجا شدهاند