تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 84

مساهمون:

ص٨٤
و حكمت
( 127 B )
آموخته‌ام ، و از براى اين آمده‌ام كه خود را به وى نمايم . ابو على گفت كه : من يكى غلامى دارم كه هردو چشم وى را غبارى گرفته و سبب آن بود كه در غارى بول كرده است ، اگر او را علاج كنى ، من ترا پيش ابو على مىبرم و هر دعوى كه كنى با وى از پيش توانى برد . هماره پال گفت كه : آن غلام كجاست ؟ گفت : تو دارويى كه در چشم مىكشى به من ده تا من در چشم او كشم . از سر دستار خود كاغذى برآورد و در وى دارويى بود ، به وى داد و گفت : اين را بر روى سنگ مىپاشى و به ميلى در چشم وى مىكشى فى الحال روشن مىشود . ابو على برخاست و به گوشه‌اى رفت و آن را به عمل درآورد ، فى الحال چشم وى روشن گشت . به پيش آن غلام آمد و گفت : اى غلام بدان كه ابو على منم . غلام در پاى ابو على افتاد و گفت هزار جان من فداى تو باد . القصه آن غلام را با خود همراه به پيش پادشاه تبريز آورد ، او را اكرام و اعزاز تمام نمود . بعد از آن به اتفاق آن غلام به معالجهء پاى پادشاه پرداخت ، بعد از چهل روز [ مقرر ] فرمود كه حمامى را گرم بتابند و پادشاه تنها در حمام نشيند و اسپى در غايت دوندگى بر در حمام نگاه دارند و در گرد و پيش حمام ، كسى نباشد ، چنان كردند . ابو على شمشيرى بر ميان بربست و به حمام درآمد . پادشاه را ديد كه تنها نشسته ، شمشير را از غلاف بيرون كشيد و پادشاه را دشنام دادن گرفت و هر خوارى و فحشى كه از آن بدتر نباشد ، به پادشاه گفتن گرفت ، و نوك شمشير را هرزمان بر چشم و روى پادشاه حواله مىكرد و مىگفت كه : تو آن نئى كه به جهت تو مرا در كشتى بسته انداختند ؟ كار به جايى كشيد كه پادشاه نزديك بود كه از قهر و غضب هلاك شود ، يك بار زور كرده برجست ، ابو على ديد كه پادشاه برخاست ، فى الحال از حمام بيرون دويد و بر آن اسپ سوار گرديد و روى به گريز نهاد . پادشاه