در آن تغاره « * » انداخته ، بغايت خوشحال شد
( 128 B )
هرروز تغارهء شيرى مىآورد و به [ همين ] دستور تنگهء سرخى مىگرفت . چون بر اين منوال مدتى گذشت آن درويش غنى گشت . او را پسرى بود بغايت ناخلف ، چون پدر خود را صاحب مال ديد از او پرسيد كه : منشأ اين جمعيت « 1 » چيست و باعث « 2 » اين مكنت و فراغت تو كيست ؟ گفت : اى جان پدر ، ترا به اين پرسش چه كار است ؟ هرچه هست همه را طفيل تو دارم و از تو دريغ نمىدارم . آن پسر گفت : حاشا و كلا اگر اين راز را با من نگويى ترا در پيش پادشاه در بلا نهم و هرچه دارى [ همه را ] به تاراج [ و ] يغما دهم . پدر ديد كه چارهاى نيست به غير از گفتن با وى آن حالت را تمام شرح داد . پسر گفت : اى پدر تو اين خدمت را با من فرماى تا من اين كار را مىكرده باشم ، هرچند منعش كرد درنگرفت . القصه تغارهء شير را گرفت [ و ] پنهانى پدرش شمشيرى با خود ببرد و [ با خود ] قرار داد كه اژدها كه از غار « 3 » بيرون مىآيد در محلى كه در غار [ درون ] مىرود از كمينگاه مىبرآيم و او را به شمشير دو نيم مىزنم .
القصه تغارهء شير را نهاد و در بيغولهاى خزيد . چون اژدها شير را خورد و در غار مىرفت آن پسر بيرون دويد و « 4 » شمشير را انداخت ، اتفاقا به سر دم وى آمد و مقدار چهار انگشت از دمش بيفتاد . اژدها خشمناك از غار بيرون آمد آن پسر را زخمى زد و هلاك ساخت و در غار درآمد . آن درويش ديد كه پسرش بسيار دير كرد به باغ درآمد ، ديد كه پسرش افتاده و مرده و سر دم اژدها افتاده . دانست كه آن بدبخت قباحتى كرده ، [ پدر ] به در غار آمد و گفت : اى شاه ماران و اى برگزيدهتر از همهء ياران ، اين پسر بدبخت نااهل
هامش
( 1 ) -B: جمعيت مال
( 2 ) - نسخ ديگر : سبب
( 3 ) -C , A: خانه
( 4 ) -C , A: آن
( * ) س 1 : تقاره