كرده دل از ظن و تخمين منتظم اركان « 1 » نظم * جامى آن را ساز طى ، ور خود بود معجز نظام
شعر چبود چشم عقل از جهل در شر دوختن * چشم عقل از جاهلى در شر چه دوزى بر دوام
آفت از خويش است بس باشد در اين غربتسرا * گوشهء بىخويشى و گنج سلامت و السلام
و ديگر چند بيت كه در صدر قصيده كه در مدح يعقوب بيك واقع شده :
قاصد رسيد [ و ] ساخت معطر مشام من * در چين نامه داشت مگر نافهء ختن
آن نامه نيست بلكه پى تحفه باغبان * چيد از چمن بنفشه و پيچيد در سمن
هرگز نديده نرگس چشمى به باغ دهر * زينسان دميده سنبل مشكين ز نسترن
نشكفته غنچهاى است چو پيچيده بينمش * همچون دهان غنچهدهانان پر از سخن
عنبرفشان گلى است چو بگشاده خوانمش « 2 » * بر سبزهء تر و گل سيراب خنده زن
نسرين برى « 3 » گرفته به بر زلف مشكبوى * گلچهرهاى نهاده به رخ جعد پرشكن
تختى است خوش ز عاج كه صفصف نشستهاند * بر وى به ناز هندوكان « 4 » برهنه تن
هامش
( 1 ) -T: منتظم در كان
( 2 ) -A: بينمش
( 3 ) -A: پرى ، درPاين بيت نيست
( 4 ) -T: هندويكان