ظالم نفست ظلام است از پريشانى خويش * در دل شب آه دل باشد شهاب آن ظلام
بند فرمان شو كه گردد خام گاه بندگى * چون بجاى غل كلاه خواجگى بيند غلام
گر بديها بينى اندر باديه صبرى بكن * تا در احرام حريم كعبه يا بى « 1 » احترام
از كلامت غير لا در كم نشد حرف دگر * از تو با سايل تهى زين حرف كم باشد كلام
خواست با نقد كمال دل ترا همچون خواص * چند دارى چشم بر وام لئيمان چون عوام
ياد مىكن از اجل وز انقلاب او كه هست * انقلابش مرد توسن نفس را بر سر لجام
عاقبت از همدمان بينى به چشم خود همان * خون ايشان را اگر ريزى به تيغ انتقام
ظلمكيشان خصم دينند ار توان آن قوم را * جمع ساز و سر بيفكن كاين بود دين را قوام
نام حيدر خواهى آزادىطلب چون مصطفى * در ميانش زن چو حيدر سخت دست اعتصام
چند بهر خوان ز اخوان گوشهگيرى شام و چاشت * طعم اطعام ار شناسى كى چشى طعم طعام « 2 » « * »
رو ز مردان مجرد جو رداى فقر از آنك * عروهء وثقى است هرتارى از آن بىانفصام « 3 » « * * »
هامش
( 1 ) -B،T: بينى
( 2 ) - در نسخهCصفحهb112 جاافتادگى تمام مىشود
( 3 ) -P،T: انفصام
( * ) س 20 : طمع اطعام
( * * ) س 22 : بىانفصام براساسPوTو به دلالت آيت« . . . لَا انْفِصامَ لَها »اصلاح شد .