فقر بىفر تفرد نيست جز قاف نفاق * همچو سيمرغ از عمى آن قاف را كم كن مقام
آنكه مىخوانى اقارب جز عقارب نيستند « * » * خاصه كز زرشان بود بر فرق تاج احتشام
اخ كه « * * » خود را پخته گويد در اخوت چون دلش * بر سر مال است لرزان با تو خامش گوى خام
رو بتاب از خال و عم [ چون خال و عم ] « 1 » باهم غماند * غم به روى آفتاب و ماه دل باشد غمام
ديدهء دل گو مهيا دار شاه از بهر عدل * كز ستون عدل برپايند اين نيلى خيام
از مشاهير جهان گر شاه رفت و مير ماند * مير را هم نام وى آيد ز حق روزى پيام
بهر معنى دارد از صورت دل عارف فراغ * گرچه مايل مىنمايد از نگونسارى ليام
حال گرم و آتش وجد ار نمايد هردو روى * صوفى ار آرام گيرد باشد آن از وى حرام
هست در كوى فنا هرجا ز مستان مجمعى * هركه بگذشت از سر و پا ز آن مجامع يافت جام
ز اول صبح ازل تا آخر شام ابد * دل ز ياد غير لب شسته است بر قصد صيام
صد كرم كرده ريائى « 2 » بيش در ترك ريا * گر بر آن حرفى دو افزايد شود صدر كرام
هامش
( 1 ) -Pصفحهa97 : حال عم
( 2 ) -P: مرائى
( * ) س 3 : در اصل مصراع چنين است :مىخوانى اقارب جز عقارب نيستند( * * ) س 5 : آخ كه