تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
نيمى از هنگامهء گيتى رود از سلك جمع * گر نهد اهل دلى بيرون از اين هنگامه گام مفضل « 1 » دريا انامل هركجا بگشاد دست ( 64 b ) * ز آن انامل بر كنار لجهء جودند انام مدعى را سازد انفاس « 2 » صلاح‌آميز ، دوست * مار را گرداند افسون فسون‌پرداز ، رام چون بود همسايه را ديوار كوته ، عيب دان * ديدهء ناعاقبت‌بين داشتن بر طرف بام صورت ار باشد خشن هست اهل معنى را حسن * مىنيفتد رخنه از دندانهء سين در حسام فرق عذرا را چو دربايست باشد « * » تاج زر * وامق « 3 » مفلس ضرورت پاى دارد زير وام چيست « 4 » عاقل را فضيلت جمع گوهرهاى فضل * نيست جز غافل چو يابد [ آن ] گهرها انقسام « * * » بندها بگسسته از هم‌چون دوات فضل را * دولتى باشد عجب گر يابد آخر « 5 » التيام اين قصيده چيست قيد دل‌ربا كز روى هوش * دل ز خاصان يافته در سلك آن قيد انتظام از معانى دقيق اين عقدهء بىعد در او * هست دام و جمله دلها صيد افتاده به دام
هامش
( 1 ) -Tصفحهa188 : نسخه‌بدل : مبذل ( 2 ) -A: الفاظ ( 3 ) -A،B 2: دامن ( 4 ) -A: هست ( 5 ) -T: يا بدانها ( * ) س 11 : چو در پايست باشد ( * * ) س 14 :نيست جز عاقل چو يابد آن گوهرها انقسام