گفت هستى با سگانم درشمار * دارد آن مه آخر از ما اعتبار ( 41 a )
[ نادرى ]
در دل خستهء بىتابوتوان * واصفى غير مهم « 1 » نيست بدان
[ غواص ] « 2 »
در لباس ناز آن سرو روان * زيور خود را نمايد « 3 » هرزمان
[ عزيز ]
برآمد گل از شرم تو سرخ و زرد * چو طرف چمن روى تو جلوه كرد
[ محنتى ]
دل برد و زير زلف نهان كرد آن مليح * آمد صبا و بر همهكس ساخت آن صريح
[ بابر ] « 4 »
خون دل با درد بيحد در لباس خوشدلى * اينهمه دارم ز عشقت حاصل از بيحاصلى
[ مزيد ]
گهى در كوچه گه در طرف بامى « 5 » * تو روى خوب دارى مىخرامى
[ خرمى و رحمى ] « 6 »
به مال و فضل در آفاق تا برآرى نام * سفر شعار كن و خواب كن به ديده حرام
[ عباس ] « 7 »
هميشه در خيال آن جمالم * تو خود هرگز نمىپرسى خيالم
[ نسيمى و نامى ] « 8 »
طلب كردم دل خود چون در آن چاه ذقن ديدم * سر آن خط به دست خود گرفت و داد تهديدم
[ خداداد ] « 9 »
هامش
( 1 ) - فقطT، درB: مهى ؛ نسخ ديگر : مه
( 2 ) - نسخهءAاز اينجا باز شروع مىشود
( 3 ) -A،B: نمائى
( 4 ) -P: برابر مصراع اول : بابر و برابر مصراع دوم : صفا
( 5 ) -T:
گهى بر طرف ره گه طرف بامى
( 6 ) -Aفقط : خرمى
( 7 ) -P: فهمى ، و براى اولين مصرع عباس
( 8 ) -P: اضافه دارد فهمى براى هردو مصرع
( 9 ) -T: تمهيد ؛Aجواب اين معما را با معماى قبلى عوض كرده ؛Pبرابر مصرع اول : خداد ، و برابر مصرع دوم : خرم