باشد روان هميشه ز چشمان اشكبار * زان سرو سايهپرور من آب در كنار
[ روح ]
نريزم ز ديده دگر اشك ناب * چو شهرى بمردند در زير آب
[ سهراب ]
زان مه كه نخست مهربان شد ظاهر * هرلحظه ز مهر شد به رويم ناظر
دل با سر مهر بود پيوسته كنون * نوميدش بين از عدم مهر آخر « 1 »
[ حسام ]
رقيبانرا به خوان وصل خود هردم صلا گوئى * كسى را از محبان آخر اى مه كم صلا گوئى
[ معين ]
خدا را از دل زاهد خدا را * ريا را ترك كن چو « 2 » يار ما را « 3 »
(
a
130 ص
T
) [ اسير ]
دلا گر ندا آيدت ز آنجناب * تو از ذروهء عرش يا بى خطاب
[ عطائى ]
گفتم اى ماه چسان قصد كنى سوى قلم * پنجه بگشاد و دو انگشت قرين ساخت بههم
[ سيف اللّه ]
ببين نزد آن شاه عاليمقام * ز تعظيم آخر به زانو كرام
[ معين ]
جان من در دور لعل آن حبيب * از لب ياقوت او شد با نصيب
[ ايوب ]
به پيشت واصفى هرلحظه بايد * رخ خود را بسايد چون نشايد « 4 »
[ انس ]
هامش
( 1 ) -P: اين بيت را ندارد
( 2 ) -T: كو ،P: چون بار
( 3 ) - همه نسخ : يارا
( 4 ) -Tصفحهa130C:B B 2وP: نسايد