لمؤلفه
خط كشيدى بر مه رخسار و شب مىخوانيش * اينچنين خط غبارى شب عجب مىخوانيش
اى دل از زلفش ميا بيرون كه خورشيد مراد * مىنمايد رو اگر در نيم شب مىخوانيش
در حقيقت جان و لعل دلكشت هردو يكى است * ماش مىخوانيم جان ، اما تو لب مىخوانيش « * »
بىلبت خون بلكه آتش مىشود در سينهام * مى كه نقد مايهء عيش و طرب مىخوانيش
جان بسوى لعل نوشين تو چندان از هوس * مىدود هرچند از روى غضب مىخوانيش
گرم شد بازار شهر تن به سوداى غمت * قصد دارى پرسشم گو يا كه تب مىخوانيش
نيست حد واصفى خود را سگت گفتن ولى * تو بديننام از پى حسن ادب مىخوانيش
* * * خسرو راست « 1 »
چمن ز سبزه خطى بر رخ جميل كشيد * به باغ سرو روان قامت طويل كشيد
به رنگ و بو چو بياراست بوستان خود را * به گوشههاى گلستان بنفشه نيل كشيد
هامش
( 1 ) - از اينجا در نسخهPنيز هست :
( * ) س 7 :ما مىخوانيم جان اما تو لب مىخوانيش