بناى عشق جانان نو شد اندر سينهء خسرو * بناهاى كهن از كاو كاو غمزه ويران كن
* * * انسى راست « 1 »
بيا اى سرو خوشرفتار گشت باغ و بستان كن * چو گل از غنچه رو بنماى « 2 » و عالم را گلستان كن
برافروز آن رخ و جان را چو خال خود در آتش زن * برافشان كاكل و دل را چو زلف خود پريشان كن « 3 »
درآ اى شاخ گل دامنكشان و خرقهپوشان را * اسير خويش و گردن بسته چون گوى گريبان كن
ز من در ماتم هجران چو جانان مىكشد دامن * اجل گو بعد از اينم چاك « 4 » در پيراهن جان كن
سفيد از گريه گشت آخر سواد چشمم اى همدم * اگر بر سينه داغ تازه دارى پنبهء آن كن
به گرد آن دهان خالت خيال سلطنت دارد * چو خاتم داديش گو دعوى ملك سليمان كن
گر اى انسى هواى « 5 » طلعت ليلىوشى دارى * چو مجنون با دل پردرد و غم رو در بيابان كن
* * * لمؤلفه
به دل آتش زن آن را لالهزار گلشن جان كن * درآ و آتش دل را خليلآسا گلستان كن
هامش
( 1 ) - از اينجا تا 5 غزل بعد درPنيست
( 2 ) -B 2: رخ بنما
( 3 ) - اين بيت درB 2نيست
( 4 ) -B 2: خاك
( 5 ) -T: خيال