ز حال زار خود هرگه كه گويم شمهاى جائى * بگريد دوست بر درد دل من ، بلكه دشمن هم
خراب از سيل چشم خونفشان شد خانهء مردم * از آن ترسم كه هامون گردد اين ويرانه مسكن هم
مدام انسى خيال ديدن روى بتان دارد * نبوده بتپرستى مثل او « 1 » هرگز برهمن هم
* * *
لمؤلفه
ز يارم زخم بر دل آيد از اغيار بر تن هم * چه حالست اينكه دارد قصد جانم دوست و دشمن هم
نه آن پروانهء شمعست پيشت هرطرف سوزان * كه سيمين پيكران را مرغ جان مىسوزى و تن هم
مدام از دست اغيار و سگان آستان او * من بيچاره را باشد گريبان پاره « 2 » دامن هم
مگر كز تيشهء فرهاد مىآيد شرر بيرون * كه مىافشاند اشك خون ز دردش سنگ و آهن هم
رقيبا زو طمع دارى وفا معلوم خواهد شد * بسى مهر و وفا از وى طمع مىداشتم من هم
چه عيار است آن خال « 3 » سيه در حلقهء زلفش * كه دلها در شب تاريك دزدد روز روشن هم
همىخواهم كه گردم ذره و با آفتاب آيم * درون خانهاش گاهى ز درگاهى ز روزن هم
هامش
( 1 ) -T: هم چو او
( 2 ) -T: چاك
( 3 ) - نسخ : آن زلف ، درB 2به خط ديگرى : آن خال