تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 225

مساهمون:

ص٢٢٥
ز حال زار خود هرگه كه گويم شمه‌اى جائى * بگريد دوست بر درد دل من ، بلكه دشمن هم خراب از سيل چشم خونفشان شد خانهء مردم * از آن ترسم كه هامون گردد اين ويرانه مسكن هم مدام انسى خيال ديدن روى بتان دارد * نبوده بت‌پرستى مثل او « 1 » هرگز برهمن هم
* * *

لمؤلفه

ز يارم زخم بر دل آيد از اغيار بر تن هم * چه حالست اين‌كه دارد قصد جانم دوست و دشمن هم نه آن پروانهء شمعست پيشت هرطرف سوزان * كه سيمين پيكران را مرغ جان مىسوزى و تن هم مدام از دست اغيار و سگان آستان او * من بيچاره را باشد گريبان پاره « 2 » دامن هم مگر كز تيشهء فرهاد مىآيد شرر بيرون * كه مىافشاند اشك خون ز دردش سنگ و آهن هم رقيبا زو طمع دارى وفا معلوم خواهد شد * بسى مهر و وفا از وى طمع مىداشتم من هم چه عيار است آن خال « 3 » سيه در حلقهء زلفش * كه دلها در شب تاريك دزدد روز روشن هم همىخواهم كه گردم ذره و با آفتاب آيم * درون خانه‌اش گاهى ز درگاهى ز روزن هم
هامش
( 1 ) -T: هم چو او ( 2 ) -T: چاك ( 3 ) - نسخ : آن زلف ، درB 2به خط ديگرى : آن خال
بدايع الوقايع ( فارسى ) — صفحة 225 | زين الدين محمود واصفى / الكساندر بلدروف