به ناشناس مگو واصفى ز عشق كه چرخ * بناى عشق براى خداشناس نهاد
غزل « 1 »
تا زلف تو اى شوخ ستمكاره گره شد * سررشتهء كار من بيچاره گره شد
صد قطره ز خوناب جگر بر مژهء من * از حسرت آن نرگس خونخواره گره شد
در كان نبود لعل كه از نالهء فرهاد * خون دل كوه است كه در خاره گره شد « 2 »
نبود عجب ار واصفى از عشق تو ناليد * چون آرزويش در دل صد پاره گره شد
غزل
چند دعوى كنى اى شمع به آن « 3 » روى سفيد * مگرت شرم نمىآيد از آن موى سفيد
نيست آتش به سر شمع كه شد پروانه * كشته و شمع « 4 » بخونش زده گيسوى سفيد
از پى مرهم زخم كف پاى سگ تو * ديده گرديده مرا حقهء داروى سفيد
زلف را از بر رخسار به يكسوى منه * كه سيه خوبنماى است به پهلوى سفيد
هامش
( 1 ) - درB 2اين غزل نيست .
( 2 ) - اين بيت فقط درBهست
( 3 ) -B: بر آن
( 4 ) -T،B: كشتهء شمع