صد زخم خدنگت به تن ، و دل نهراسد * زان ناوك دلدوز چو گرديده زرهپوش
غزل
مه جمال تو هرگه كه از نقاب برآيد * مرا به طالع فرخنده آفتاب برآيد
بود حرارت خورشيد بر سپهر از آنرو * كه بهر ديدن روى تو با شتاب برآيد
غريق بحر سرشكيم و آتش دل سوزان * هنوز شعلهزنان از ميان آب برآيد
اشارتى است كه لاجرعه نوش ساغر مى را * از آن حباب نگون گشته از شراب برآيد « * »
به غير درگه او واصفى كه هست مقامت * گمان مبر كه مرادت به هيچ باب برآيد
غزل
به دعوى تو مه ار صد هزار سال برآيد * همين كه روى تو بيند به انفعال برآيد
به چشم مست تو گفتم كه عاقبت دل ما را * به دست عشوهات آخر چگونه حال برآيد
به غمزه كرد اشارت كه اين سؤال ز وى كن * كه او ز عهدهء « 1 » امثال اين سؤال برآيد
زوال سايه صفت درپى است ماهوشان را * تو رخگشاى كه خورشيد بىزوال برآيد
هامش
( 1 ) -C،B 2: ز وعدهء
( * ) س 11 كذا ، ظاهرا : كز شراب برآيد