تا گريبان عروسان چمن را به بهار * كند از تكمهء فيروزه همايون غنچه
زين چمن خصم ترا باد گل و خار « * » به چشم * همچو پيكان خلدش در دل محزون غنچه
قصيدهء رديف گل « 1 »
تا نمايد راه بلبل را سوى گلزار گل * پارههاى جامهء خود بست بر هرخار گل
شاخ گل همچون درخت وادى ايمن نمود * در چمن چون ساخت ظاهر آتش رخسار گل
برگهايش در تلاش افتاده بر بالاى هم * ريزهء زر زانكه در هنگامه كرد ايثار گل « 2 »
در چمن هرسو نباشد لالهها كآتش زده * آشيان بلبلان را از سر آزار گل
چون به بازى بيضه بلبل بر سر نرگس شكست * بر قفا بىخود فتاد از خندهء بسيار گل
مىنمايد بر كنار جو ز تحريك نسيم * از ميان آب همچون كوكب سيار گل
مىگشايد بال و بر وى « 3 » مىكشد منقار را * در چمن بلبل كه دارد ميل موسيقار گل
غنچه مزكوم است و بگرفته ز بوى گل دماغ * ز آن سبب آرد برون از جيب آن بيمار گل « 4 »
هامش
( 1 ) - فقط درT( 2 ) - درB 2نيست
( 3 ) - پروى
( 4 ) - درB 2وCنيست .
( * ) س 3 : كذا . شايد : باد ز گل خار