از تو صد پاره جگر دهانان چون گل * گلرخان از تو فرورفته به خود چون غنچه
دلم از ناوك اغيار جدا نيست بلى « 1 » * هست با خار در اين باغچه مقرون غنچه
از لب لعل تو اى گلرخ ليلىوش من * شده آغشته به خون چون دل مجنون غنچه
از پى خندهء لعل لب و تفريح دلت * در چمن بهر تو شد حقهء معجون غنچه
ابر بگذشت چو بر طرف چمن ژالهفشان * گشت همچون دهنت پر در مكنون غنچه
از تو گفتند كه خوبان چمن دلخونند * گل يقين گشته ولى مانده مظنون غنچه
مى ندانم ز چه دلتنگ فرورفته به خود « 2 » * در زمان ملك ملك فريدون غنچه
خان عبيد اللّه غازى كه دل اعدايش * ته به ته خون شده از كوكبهاش چون غنچه
مه و خورشيد و نجوم از چمن همت او * هست اوراق گل و گنبد گردون غنچه
درج لعلى است پى زيور تاج و كمرش * زنگ بسته است ز بس مانده مدفون « 3 » « * » غنچه
هامش
( 1 ) -B: ولى
( 2 ) -C: به خون
( 3 ) -C،B 2: ماندهء مدفون
( * ) س 21 : ز بس ماندن و مدفون