را حمد نمىبايد چه ، مصنوعات صانع بر كمال حمدى است از دادار پاك كه بر زبان بىزبانى ادا شده . آگاهدلان آبادباطن را به دريافت اين پذيراى نور مطلق مىگرداند و به سايهء بلندپايهء حامديّت كه بالذّات منصب والاى بزرگ نهاد وجوب وجود است مىرساند .
و پيداست كه در عالم عنصر عظيمتر اثرى و شريفتر گوهرى از وجود گرامى پادشاهان والاشكوه ، كه سرانجام نظام ظاهر عالم وابسته به دستيارى همّت قدسى اعتصام ايشان است ، نشان ندادهاند . و يقين كه كار جهانى به تنى سپردن و مهمّ عالمى به شخص گذاشتن ( جهان معنى در او نهادن است ) « 20 » بلكه جان جهان معنى ساختن ، خصوصاً گيتىآرايى كه آهنگ دريافت شمايمِ نسايم بهارستان معنوى داشته بر سرير كامروايى سربلند باشد ، سيّما خديو زمانى كه به اين دو حالت شگرف از سرچشمهء باطن سيرابدل و شادابخاطر شود ، خاصه آن قبلهگاه خداآگاهان كه به تأييد ايزدى از اين مراتب فراتر شده ، رنگآميز نگارين [ 5 ] خانهء معانى ، بزمافروز شبستان حقايق شده ، محرم خلوتكدهء شهود و انيس صفوتسراى وحدت گشته ، به بخت بيدار بر تخت اقبال نشيند و فرمانروايى صورت و معنى و عقدهگشايى ظاهر و باطن به دو تفويض يابد ؛ چنانچه طرازندهء اورنگ شاهى و فرازندهء لواى ظلّ اللّهى زمان مسعود ماست كه مجموعهء نقشبندان فهم و خرد ، بل كارنامهء صنعتگران ازل و ابد است ، با چنين اسباب فراوان حمد حقيقى كه تو دارى ، چگونه در اين تكاپو سرگردان ماندهاى ؟
از شنيدن اين يام روحپرور ، صبح دولت دميد ، سرمايهء سعادت جاويد ميسّر شد ، ديدهء اميد روشن گشت ، عالم صورت رواج گرفت ، ملك معنى ابتهاج يافت ، دامن مقصود به دست افتاد ، و چهرهء مطلوب در نظر آمد .
سبحان اللّه ! اين چه سرّى است كه در كتابهاى روزگار سپاس دادار پاك براى زيور كتاب مىآرند و در اينجا كتاب را براى ثناى ايزد جانآفرين مىآرايند ؛ در صحايف جهانيان حمد را به طفيل مقصود بر زبان مىرانند ، و در اين شگرفنامه مقصود را به طفيل ستايش مىنگارند ؛ در روش قديم ستايش
هامش
( 20 ) م : جهان معنى درون نهادن است