تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 11

مساهمون:

ص١١
سخن را چند باشى محمل‌آراى « 10 » * به دست‌آويز عجز اين‌جا بنه پاى .
هرگاه زمينيان را بر آسمانيان رابطهء مناسبت « 11 » مفقود و خاكيان را با افلاكيان راه سخن مسدود باشد ، مكانيان را به لامكانيان چه نسبت خواهد بود ، تا حصّهء من ذرّهء خاك‌نشين با نسبت آفتاب عالمتاب قدس چه باشد . محبوس مطمورهء امكان و حدوث را به باديه‌پيمايى عرصهء وجوب و قدم ، چه حدّ و كدام يارا . ذرّهء سرگشتهء بىسروپا را در شعشعهء نيّر جهان‌افروز بجز هوادارى چه بهره ، و قطرهء شبنم را با بحر زخّار و ابر مدرار بجز لاف خشك چه نصيبه . هيهات اگر ذرّه از آن فروغ‌بخش انجمن هستى گويد ، اگرچه او را نمىشناسد و او را نمىگويد ، امّا از او مىگويد و او را مىجويد ، ليكن تنگناى ظلمت را با ساحت نور چه نسبت و عدم مطلق را با وجود بخت چه مناسبت . آفريده هرگاه از آفريدگار « 12 » كامياب‌شناسايى نتواند شد تا دمى چند در هواى ثناى بدايع مكنونات او زند يا قدمى چند در صحراى [ 3 ] ادراك عجايب مخزونات او نهد ، او را در معرض ستايش آفريدگار درآمدن چگونه سزد . بارنايافته را از خلوتسراى سلطان سخن گفتن خود را در مضحكهء انام انداختن و سخرهء هنگامهء عوام ساختن است . مثنوى
پاى سخن را كه دراز است دست * سنگ‌سرا پردهء تو سر شكست
گرچه سخن فربه و جان‌پرورست * چون‌كه به خوان تو رسد لاغرست .
هامش
( 10 ) الف : محفل‌آراى ( 11 ) م : رابط مناسب ( 12 ) ج : آفريننده