اى برتر از كسى عقول ( و اوهام ) « 13 » و اى بالاتر از ساحت عناصر و اجرام ، چون معرفت ذات و صفات نبخشيدى معلوم شد كه سپاسدارى بر همّت ما لازم نكردى . و چون نعمت بىمنتها عنايت كردى ، مفهوم شد كه بر ذمّت ما شكر گذارى واجب نفرمودى . چون در گفتار بسته ديدم درگاه كردار گشوده يافتم . به خودِ بيخودشده گفتم كه اگر توانايى سخنسرايى ندارى و بادپيمايى نمىتوانى كرد آزرده مباش ، كه اين طريق چربزبانان تهىدست است كه لفظ را به فريب دلّالكى به بهاى معانى فروشند .
حمدى كه از روى فرمان جهان مطاع سلطان خرد بر ذمّت گرامى خانوادهء امكانى واجب شمرند آن است كه گوهرِ شبتاب خرد را كه از بخششهاى ميهن مبدأ « 14 » فياض است چراغ روشنايى ساخته در رفت و روب عرصهء باطن و ظاهر كوشند . اگر منتظمان كارگاه قضا و قدر فردى از افراد بنى آدم را در لباس تجرّد و تنهايى داشتهاند ، نخستين كمر همّت در اصلاح خود بندد ، آنگاه در فلاح ديگران كوشش نمايد . و اگر به جانب جمعيّت آباد تعلّق و تكثّر كه در سلسلهء نظام كون و فساد از آن هم گزير نيست آوردهاند ، اگر فرمانرواست اصلاح ديگران را بر اصلاح خود مقدّم دارد كه مقصود از شبانى پاسبانى رمه است ، و غرض از سلطانى نگاهبانى همه . و اگر فرمانبردار است ، نخستين بر اوامر من لّه الامر اقدام نمايد . پس نهانخانهء دل خود را از غبار خواهش گرانپاى و خشم سبكسر پاك سازد ، تا به اين زيست و رفتار به ستايش دادارِ بيچون و پروردگار درون و بيرون متخلّق و متحقّق گردد .
چون ميان من و دل سخن به اينجا رسيد ، عقل سرگردان را منزل از دور نمود ، انديشه را وقت به قدر [ ى ] خوش شد . خاطر حيرتزده اگرچه از دشوارى و درازى راه آزردگى داشت ، امّا از آهنگساز راه و نويد وصول خوشوقت گشته بود كه ناگاه دل دوربين را باز پاىانديشه به سنگ آمد كه مقصود از ستايش الهى نه آن است كه صفات كمال او دريابد و آن را به درگاه او نسبت دهد ، يا نعمتهاى بىانتهاى قدم را در شمار آورد و در برابر آن متاع ستودگى حدوثآلود خود
هامش
( 13 ) م : ندارد
( 14 ) ج : مدبّر