راييش كشد تا اين را از حوصلهء بشرى برتر داند و از پسماندگان پيشگاه سپاسگذارى باشد ، يا آنكه خويشتنآرايى خود را ثناخوانى الهى نام نهد « 15 » و از تاريكى راه و باريكى مقصود و افگار خاطر گردد و طبع حيلهجوى اين را غنيمت دانسته از حمد بازماند و آغاز در آنچه حيلهساز وقت آن را مقصود وانموده است نمايد ؛ بلكه [ 4 ] مراد از حمد « 16 » آن است كه اين نفس سپاس دوست خودآراى خودفروش را بر آستان بندگى در پايهء نياز و سرافكندگى داشته از طاقنظر خودبين » خويش افكند تا معنى بيچارگى او به صورت نيازمندى آراسته شود و ظاهر و باطن او به فروتنى و بىسرمايگى پيرايه گيرد ، تا شايستگى كنار مقصود را سزد و به حمد دادار جانآفرين گرايد . و چون اين متاع سپاسگذارى در بنگاه بشرى فراوان على الخصوص در معامله جاى اين راقم بىاندازه است ، چرا از حمد ايزدى بازمانم و از شكر سرمدى تقاعا كنم . همان بهتر كه از آفت مكراندوزى اين خودسرايى برآمده خود را آمادهء سپاسِ بلنداساس گردانم .
از آنجا كه مقصد بلند بود و مطلب ارجمند ، زبان سخنساز را دل رخصت نمىداد و دل معاملهفهم از حيرت سربرنمىآورد . نه فطرت مىگذاشت كه مثل نادانان هنگامهء تقليد به دستيارى حرف و صورت در پيشگاه ثناخوانى خداوندى - جلَّ جلالُه - درآمده به استعارات مستعار و عبارات مبتذل خرسند گردد و نه همّت سپاس دوست راضى مىشد كه مثل دانايان كمحوصله دل از جستجوى او بازداشته ، لب از گفتگوى او بربندد و به يك اقرار ناقص كه در معامله بخلافِ آن طريق مستمرّ دارد عجز وانموده خود را از نيكانديشان راستگوى ظاهر كند .
زمانى دراز در اين انديشه ماندم . نه سر خروشيدن بود و نه دماغ خموشيدن ، كه ناگاه از خرد كه فروغ هستى اوست ، « 17 » درى از روشنايى گشودند و دل هرزهگرد را گردن اميد به كمند مقصود بسته آمد . پيام آگهى به گوش توفيق رسيد « 18 » كه اى نقش « 19 » طراز نگارستان معنى ، كتاب تصنيف نمىكنى كه ديباچه را به حمد آرايش دهى . حال فرمانرواى زمين و زمان ، گوهر تاج پادشاهان مىنويسى و سپاس ايزدى به تحرير مىرود و نيايش خدايى به تصوير مىآيد . حمد
هامش
( 15 ) م : نام بندد
( 16 ) م : احمد
( 17 ) م : از وست
( 18 ) م : ندارد
( 19 ) م : اى نفس