شورابهنوشان اشك حسرت موميايى ، شكستهدلانِ زاويهء خاموشى ، رزمآراى دلاوران هنگامهء عشق ، بزمافروز معشوقمزاجانِ بارگاه اطمينان ، تشنهلبان دريافت را استسقابخش ، گرسنهدلان باديهء جويايى را جوعافزا .
اينجاست كه خردپروران بيداردل با همهء سراسيمگى شوق و بىآرامى شعف ، دست فكرت از دامن هودج كبريا كوتاه داشته ، تشنهلب « 7 » و آبلهپاى دستيارى انصاف پاى ادب در دامن عجز پيچيده در آنچه شايانى آن را از « 8 » عطيّهخانهء تقدير نداده باشند ، شروع نكردهاند .
شعر
راه كمال تو را حرف و نقطه ريگ دشت * عالم علم تو را شهر سخن روستا
بر درت انديشه را شحنه غيرت زند * لطمهء حيرت برو سيلى جهل از قفا .
يعنى سپاس ايزد بىچون از احاطهء امكان بيرون است و ستايش خداوند بىهمال از احصاى اكوان افزون .
مثنوى
حديث آنجا كه از ايزد « 9 » شناسيست * سپاسانديشىّ ما ناسپاسيست
تو جرأتبين كه همّت مىزند جوش * كه گيرد قطره دريا را در آغوش
نهپندارى كه حرفش در كتابست * كه اين حرف كتان و ماهتابست
هامش
( 7 ) م : تشنهلبان
( 8 ) م : آن راز
( 9 ) م ، ج : يزدان