نيست درين بزم به سرمستيش * نيست حريفى به زبردستيش
كارگشا اوست درين كارگاه * صدرنشين اوست درين بارگاه
هرچه درآمد به دلِ اهل هوش * دل به زبان گفت و زبان زد به گوش
از در دل هم به درِ دل رهش * ناطقه و سامعه جولانگهش
ماهِ سخن را به رصدگاهِ هوش * مشرق و مغرب ز زبانست و گوش .
چنانچه به پايهء والاى آن نبردبانِ آسمان نتوان رسيد ، به پاى بادپيماى خرد در بيداى ناپيداى طبيعتِ آن قدم نتوان زد : آتش مزاجى است بادنهاد ، خاكى طبيعتى است آبنما ، منبعش آتشكدهء دل ، اوج پروازش نزهتگاه « 4 » هوا ، گرمى بازارش با آب ، آرامگاهش صفحهء خاك ، مرتبهشناسانِ صفوف عزّت فراخور ديد و دريافت خود ؛ چنانچه سپهسالار انجمن معنى بل خلف صدق دل دانستند .
مؤبد مؤبدان آتش آتشكده خاطر ، بل « 5 » ابو الاباى ضمير انگاشتند ، خاصّه سخنى كه زيب فهرست نسخهء مفاخره و زينتِ ديباچهء مجموعهء معالى باشد ؛ يعنى مدح كدخداى آسمان و زمين و حمد دادارِ [ 2 ] جان و تن آفرين هم آغاز را مايهء سرافرازى و هم انجام را پيرايهء دلنوازى . « 6 »
هم قافلهسالار سخنوران و هم شهريار سخنورى ، چراغ كلبهء تاريكنشينان ، انيس وحدتسراىِ خلوتگزينان ، دردافزاى باطن مشتاق كوى خداجويى ، مرهم بندِ ناسور خستهدرونانِ كُنج ناشكيبايى ، نوشداروى
هامش
( 4 ) ز : بزمگاه
( 5 ) م : مؤبد مؤبدان دانش آتشكده دبل خاطر .
( 6 ) م : هم آغاز را سرافرازى و هم انجام را دلنوازى .