ايستادند و نقش مصاف دلخواه نشست .
شعر
دو كوه « 4 » آهنين از جاى جنبيد * زمين گفتى ز سر تا پاى جنبيد
دو لشكر روبرو خنجر كشيدند * جناح و قلب را صف بركشيدند
تراك تير و چاكاچاك شمشير * دريده مغز پيل و زهرهء شير .
به يمن اقبال ابد اتّصال حضرت شاهنشاهى فتحى عظيم روى داد و اولجاى فراوان به دست اولياى دولت درآمد و جمعى كثير از مخالفان مدبر به عالم نيستى شتافتند . سكندر با جمعى خود را به دامنهء كوه پنجاب كشيد . يكى از دلاوران « 5 » خواجه مسافرى خود را در اثناى راه به سكندر رسانيد . سكندر چون ديد كه شخصى قصد او دارد برگشت ، هرچند دست به شمشير كرد شمشير به دست نيفتاد . بعد از سعى بسيار او را از خود دور ساخته خود را از مهلكهء جان بيرون برد .
آرى كار بدمستان دنيا و مغروران جاه جز اين چه باشد . حضرت جهانبانى در عين كاميابى دنيا - كه بادهء مردافگن است - هوشمند بوده نيازمند درگاه ايزدى بودند و با طبقات زمانه از كمال دانش و بينش سلوك مىفرمودند . اگر چنين كامياب شوند چه دور باشد . فرمانبردارى سلطان خرد كار بر مراد مىسازد : اوّل نيّت درست به هم مىرسد ؛ ثانياً كوشش در كار قرين حال او مىشود ؛ ثالثاً با وجود ظهور كارهاى شايسته نسبت آن را به خود روانمىدارد و كارگر را جز دادار دادگر نمىشناسد « 6 » .
هامش
( 4 ) در اكثر نسخه : چو كوه
( 5 ) ب : ندارد
( 6 ) ج : كارگزارى را جز دادهء دادگر نمىشناسد