به ويرانهء عدم آواره گشتند . از عساكر اقبال خواجه قاسم مهدى و چندى ديگر به پايهء شهادت سربلندى يافتند .
چون خاطر از اين حدود جمع شد يورش كشمير - كه سالها مكنون ضمير اشراقتنوير بود - مصمّم گشت . امرا مصلحت وقت نمىديدند و به چاه و زندان تشبيه داده در مذمّت كشمير سخنان مىگفتند كه شايد خاطر اقدس از اين يورش بازآيد : كه در اين وقت كه از استماع طنطنهء نهضت عساكر اقبال برهمخوردگى در ممالك هندوستان پديد آمده ، سليم خان باستعداد فراوان متوجه پنجاب است و از اين طرف استعداد جنگ چنانچه بايد و شايد به عمل نيامده . اگر پيشتر رويم و لشكر افغانان نزديك رسد ، او را گذاشته رفتن و به كشمير درآمدن چه مناسب باشد ، كه كار كشمير شايد به دير كشد و در اين صورت اگر افغانان تيرهراى سر درها استحكام نمايند كار به كجا مىانجامد . لايق دولت آن است كه از انديشهء اين يورش بگذرد و چون اهل نفاق از ميان ما دور شدهاند متوجّه دار الملك كابل شده و بر اصل تهيّهء جنگ نموده قدم همّت به ركاب نصرت درآورند و به نيروى اقبال روزافزون به آسانى دمار از روزگار افغانان تيرهبخت برآورند .
آن حضرت بعد از استماع اين سخنان اصلًا گوش بر كنگاش و مصلحتبينى گذارندگان سخن نداشتند . حضرت شاهنشاهى را به جهت حراست دار الملك كابل با جمعى از اعيان دولت وداع فرمودند و خود عنان عزيمت به جانب كشمير معطوف داشته مىخواستند كه نهضت فرمايند . به بدآموزى امراى سوداگر مزاج كه جز بر منفعت خود نظر نيندازند ، اكثر ملازمان و سپاهيان امرا صاحبان خود را گذاشته متوجّه كابل شدند و در ملازمت حضرت غير از اشخاص امرا ديگر كسى نماند . از اين حركت شنيع كه از راه اخلاص و انقياد بس دور بود جمعيت آباد خاطر اشرف مشوّش گشت . جمعى از معتمدان معتبر را حكم شد كه اهتمام تمام نموده مردم را بگردانند و اگر به كشتن احتياج شود به حكم موقوف ندارند .
و در اين اثنا تفاؤل به قرآن مجيد جستند : قصّهء [ 330 ] يوسف صدّيق برآمد .
از رخصتيافتههاى سخن كه در ملازمت بودند هر كدام در تعبير آن سخنى
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 484
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٤٨٤