مىكردند و تأمّلى داشتند . خواجه حسين مروى به عرض رسانيد : « آنچه در باب كشمير مىگفتهاند - كه حكم چاه و زندان دارد - راست بوده است چه ، قصّهء يوسف از اين هر دو معنى مخبرى است روشن . »
چون بىاتّفاقى همراهان به وضوح پيوست بىاختيار فسخ عزيمت نموده به صوب كابل توجّه عالى مبذول داشتند . چون كنار درياى سند مخيّم اقبال شد ميرزا كامران التماس سفر حجاز نمود . چون در اين وقت خشنودى خاطر ميرزا مطلوب ضمير جهانآراى بود ، مرخّص ساختند .
شبى كه رخصت مىفرمودند از آنجا كه بزرگان را بزرگى زيبنده و خوشنماست ، با جمعى از مخصوصان به منزل ميرزا تشريف ارزانى داشتند . ميرزا بعد از لوازم تعظيم و مراسم احترام اوّلًا اين بيت خواند :
كلاه گوشهء درويش بر فلك سايد * كه سايه همچو تو شاهى فگند بر سر او .
و بعد از آن ، اين بيت بر زبان ميرزا رفت :
بر جانم از تو هرچه رسد جاى منّت است * گر ناوك جفاست و گر خنجر ستم .
اگرچه بيت ثانى جانب شكر دارد ، امّا سخنشناس دريابد كه از شكايت لبريز است . آن حضرت كه جهان مردمى و مهربانى بودند ، اينها منظور نداشته رقّتها فرمودند و بر زبان الهام بيان گذشت كه عالم الاسرار و الخفيّات آگاه است كه از اين كار كه نه به اختيار من واقع شده بغايت شرمندهام . كاشكى اين حالت از شما نسبت به من پيشتر از اين شدى .
ميرزا از خواب غفلت بيدار گشته اندازهء گناه خود و مقدار مراحم