دشمنان خود ميرزا را بدرقه داده به جانب جمّو روان ساخت . راجهء جمّو از دورانديشيهاى زميندارانه ميرزا را نگذاشت كه به ولايت او درآيد .
ميرزا سراسيمه و سرگردان متوجّه ولايت مانكوت شد و نزديك بود كه آنجا گرفتار گردد ، باز تغيّر وضع كرده در لباس زنان به همراهى افغانى كه اسب جلّاب بود به جانب كابل روان شد و به انديشههاى ناصواب سلطان آدم گكهر را ديد ، كه شايد اين جماعه را به خود متّفق ساخته كار ناساختنى از پيش برد . او دولتخواهى درگاه را منظور داشته به لطايف الحيل ميرزا را پيش خود نگاه داشت و عرضه داشت به درگاه معلّى فرستاد .
ميرزا نيز چون علامات نوميدى از چهرهء احوال اين الوس مشاهده نمود ناگزير به راه گربزت شتافته از راه احتياط عرضه داشتى - چنانچه گذارش يافت - ارسال داشت . و هرچند ميرزا تدبيرها انگيخت كه شايد گكهران را در فتنهاندازى با خود متفّق سازد صورت نبست . از به در رفتن خاطرش آرميده بود كه مقرّى « 7 » نداشت و نيز از حراست اين قوم و از واماندگى خويش به در رفتن را دشوار مىدانست ، ناچار همّت در همراهى اين گروه بسته روزگار مىگذرانيد .
و پيداست « 8 » كه دولتى را كه تأييد ايزدى آرايش دهد و حمايت الهى نگاهبانى نمايد ، بدخواه تيرهراى هر انديشهء تباه كه در حقّ او نمايد خاسر و خايب گشته در نكال ابد فروماند و هرچه آن را سود خود انديشد زيان بيند . و مصداق اين حال احوال ميرزا كامران است - چنانچه مجملى گذارش يافت .
و چون ايلچى سلطان آدم حقيقت حال را به موقف عرض رسانيد ، يورش هندوستان تا ولايت گكهران مصمّم شد . خواجه جلال الدّين محمود را به حراست و حكومت ولايت كابل فرستاده ، خود به دولت و اقبال نهضت فرمودند ، و حضرت شاهنشاهى را براى تمشيت مهمّات صورى و معنوى و ميمنت دينى و دنيوى همراه موكب و الا گرفتند ، و كمر عزيمت بر ميان همّت بستند كه كار ميرزا كامران را به انجام رسانند و عالم را از شور و شر او ايمن سازند .
و چون اعلام نصرت اعتصام به حدود سند رسيد قاضى حامد را - كه قاضى
هامش
( 7 ) ج ، ه ، م : مفرى
( 8 ) ح : و پنداشت