تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 479

مساهمون:

ص٤٧٩
سليم خان روانه كرد . بعد از درازى سخن - كه كوتهى از آن لايقتر - چون ميرزا به چهار كروهى بن رسيد پسر خود آواز خان ، مولانا عبد اللّه سلطانپورى و جمعى از امرا را به استقبال فرستاد و به روشى كه لايق دشمنان و سگان درگاه نباشد ، ميرزاى ناعاقبت‌انديش به آن وضع آن سرگروه افغانان را دريافت . همراهان ميرزا بابا جوجك « 4 » بود ، و ملّا شفايى ، بابا سعيد قبچاق ، شاه بداغ ، عالم شاه ، رحمان قلى ، صالح ديوانه ، حاجى يوسف ، على محمّد اسب ، تمرتاش ، غالب خان ، ابدال كوكه و جمعى ديگر از ادربار يافته‌هاى روزگار كه نامهاى اينها نابرده به . و چون كردار حق‌ناشناسان و انديشهء كافرنعمتان بر صواب نيست و عاقبت وخيم دارد ، هرچه اين گروه را پيش‌آمد نتيجهء اعمال ايشان بود . سليم خان از بدسلوكى اين گروه بىدانش آزرده بود و همواره در خلوت شاه بداغ را - كه تحريض و ترغيب درآمدن كرده بود - سرزنش كردى . چون سليم خان خاطر از مهمّات پنجاب جمع كرده به جانب دهلى روان شد ، ميرزا كه به چشم نگاه مىداشتند و پيوسته اظهار رخصت مىكرد و صورت نمىبست ، به مواعيد نادرست همراه گرفته روان شد ، به انديشهء آنكه در يكى از قلاع حصينهء هندوستان مقيّد سازد . ميرزا ، از كمك مأيوس و از رخصت نااميد ، چون دانست كه حال چيست انديشهء گريختن به خود قرار داد و جوكى خان را - كه از معتمدان ميرزا بود - پيش راجهء بكهو « 5 » - كه در دوازده كروهى ماچهيواره بود - فرستاده در استخلاص و استعانت زد . او فرستاده را به شايستگى پيش‌آمده پناهى به ميرزا قرار داد . روزى كه سليم خان از آب ماچهيواره گذشت ، ميرزا در جامهء خواب خود يوسف ، آفتابچى را گذاشته [ 326 ] به بابا سعيد قرار داد كه تا زمان دراز چيزى مىخوانده باشى تا مردم دانند كه ميرزا در خواب است . و خود تغيّر لباس داده و برقع بر رو افگنده از طرف سراپرده به در رفته به مأمن قرارداد شتافت . راجه او را به آيين لايق ديد . و چون خبر آمدن لشكر به تفحصّ ميرزا شنيد پيش راحهء كهلور « 6 » كه در آن نواحى كمترين محال بود فرستاد . او نيز به واسطهء هراس از
هامش
( 4 ) م : بابا كوچك ( 5 ) الف : مكهو ؛ م : مسكهو ( 6 ) م : كلور