ارباب ضلال ريخته غبار ادبار بر مفارق اعدا افشانند . جمعى از بهادران مشهور و تيغگذاران جرّار ، مثل محمد خان جلاير ، سلطان محمّد فواق « 1 » ، شيخ بهلول ، شاهقلى نارنجى را به باشليقى سلطان حسين خان مقرّر فرمودند كه پيشتر روند . در آن شب هوا به قدر برودتى داشت و راه دور بود . به جهت آسايش خدم و حشم در ميان راه فرود آمدند و سحرگاه به دولت سوار شده متوجه گشتند .
چون قبايل جابجا پراكنده فرود آمده بود ، معلوم نمىشد كه ميرزا در كدام قبيله باشد . در اثناى اين تردّد ماهم عليقلى خان « 2 » و بابا خزارى « 3 » - كه از جانب ميرزا كامران پيش ملك محمّد منداراوى مىرفتند - به دست اولياى دولت افتادند . از احوال ميرزا استفسار نمودند كه در كدام قبيله است . ماهم على سايلان را در غلط انداخته غير قبيلهاى كه ميرزا در آنجا بود نشان داد . بابا گفت : « او ترسيده است . نمىداند كه چه مىگويد . ميرزا در فلان قبيله است و من سركرده مىبرم » .
در اوّل صبح صادق پيشروان موكب دولت به نواحى آن قبيله رسيده به تاخت و تاراج پرداختند و جمعى كثير را به وحشتآباد عدم فرستادند ، و زن و فرزندان قوم فتنه نهاد را بند كردند . در خيمهاى كه ميرزا به خواب رفته بود چندى از بهادران درآمدند . و شاهقلى خان نارنجى از مدعيان اين معنى است كه در آيندهء آن خيمه من بودم و دو كس در آن خيمه بودهاند . يكى به دست افتاد و ديگرى به صد اهتمام خود را بيرون انداخت [ 321 ] .
چون پرتو صبح در پردهدرى درآمد ظاهر شد كه به دست افتاده بيگ ملوك است كه ميرزا را با او رابطهء نظرى بود . ميرزا به در رفته بود . چندى از افغانان اوباش ، مثل شيخ يوسف كررانى و ملكسنگى و چندى ديگر ، به جنگ ايستادند و خاك رسوايى بر روزگار خود كرده رو به گريز نهادند . اسباب و اموال به دست اولياى دولت افتاد . و پيشتر از آنكه رايات اقبال برسد فتحى چنين روى داد و ميرزا به خود قرار بودن آن حدود نداده متوجّه هندوستان شد .
چون خاطر اشرف از تأديب اهل تمرّد و تنبيه ارباب عصيان فراغ يافت و به
هامش
( 1 ) د : قزاق
( 2 ) در چند نسخه : ماهم على قبچاق
( 3 ) در بعضى نسخه . خرازى