هفتاقليم شوند يا فرمانروايى زمان گردند ، بغايت ناخوش مىآمد و مىفرمودند كه اينها به عقل ناقص خود خود را دولتخواه مىنمايند . حاشا كه از دولتخانهء دولتخواهى خبرى داشته باشند . به شنقار شدن حضرت جهانبانى بد من مىانديشند ، و سود دنياوى مرا در زيان دين مىاندوزند ، بلكه آشوب در ملك عافيت انداخته سر شورافزايى دارند ؛ چه ، سعادت دينى و دنيوى فرزندان آن است كه هميشه نيّت و خواهش و اعمالشان در آسودگى پدر بزرگوار مصروف باشد و درازى عمر گراميش خواهند ، كه هر كس باخداى مجازى درستمعامله نباشد در حقيقت باخداى حقيقى چگونه راستى خواهد نمود .
بنازند خرد و الا و طينت پاك و نيّت درست اين بزرگ صورت و معنى را .
بالجمله بزرگى و بختيارى از طرز ماند و بود و نشست و خاست آن حضرت مىدرخشيد . آنچه بزرگان تجربهآموز به سعى فكر و نظر دريابند و به دست آرند ، اين پرورشيافتهء نظر ايزدى را به ادنى توجّهى در بديهه ميسّر بود ، و هر دانش و حكمتى كه آموختگان و ورزشكنندگان را بدشوارى فراهم رسد اين مظهر غرايب قدرت را بىتأمّل و تفكّر دست مىداد .
حكمت بالغه از اين نور باصرهء سلطنت و خلافت چشم اميد روزگار را روشن مىساخت و بر استقامت راى « 7 » و متانت دانش اين نورپرود الهى ثناخوان بود ، و تا هنگام ظهور خلافت در مظاهر و مكامن متنّوعه محتجب و مختفى بوده همواره در اين حصن معنوى و حرز الهى « 8 » از وصمت مكر و كيد بدخواهان ايمن زيست مىكردند .
هامش
( 7 ) در بعضى نسخه : طبع
( 8 ) د : حراست الهى