اوّل پيش ملازاده ملّا عصام الدّين درس مىخواندند . آخوند چون به عشق كبوتر مشعوف خاطر بود ملازمان عتبهء عليّهء حضرت شاهنشاهى از اين آخوند شكايت كردند . آن حضرت او را معزول فرموده [ 317 ] خدمت تعليم صورى را به مولانا بايزيد فرمودند . او به اين خدمت اهتمام داشت ، ليكن چون ايزد جهانآرا اين ادبپرورد خاص خود را نمىخواست كه به علوم صورى رسمى آلوده گردد ، خاطر او را از اين داعيه پرداخته متوجّه كار نمىساخت .
ظاهربينان تقصير ارباب تعليم فهميده ، از اين طبقه شكايت داشتند ، و آن مردم چون خيرانديشان نيكذات بودند سخن شكوه به درجهء قبول نمىرسيد تا آنكه در اين ولا از پرتو اشراقات الهام ربّانى چنان به خاطر رسيد كه به جهت تعليم آن ادبآموز مكتب ربّانى قرعه در ميانهء ملّا عبد القادر ، ملّازاده ملّا عصام الدّين ، مولانا بايزيد اندازند تا نقش دولت به نام هر كه برآيد او در آخوندى منفرد « 4 » بوده به سعادت اين خدمت سربلند يابد . قضا را قرعهء سعادت به نام مولانا عبد القادر افتاد و فرمان مطلع بر عزل مولانا بايزيد و نصب مولانا عبد القادر بر اين خدمت شرف ارتفاع يافت .
بر خردمندان دقيقهشناس پوشيده نيست كه تعيّن معلّم در اينجا از باب رسوم و عادات است نه از قسم اكتساب كمالات ، و گرنه دانشپرورد ايزدى را به تعليم از مخلوق و توجّه به سبق چه نياز ، و لهذا هرگز خاطر اقدس و باطن مقدّس متوجّه تعلّم صورى « 5 » نبوده و عمدهء حكم و مصالح بىميلى آن حضرت به حرفآموزى رسمى آنكه در زمان ظهور انوار فيوضات غيبى بر جهانيان ظاهر شود كه دريافت بلند اين خديو زمان آموختگى و ساختگى نيست ، داد الهى است كه تكاپوى بشرى را در آن مدخل نبوده .
و آن حضرت در آن زمان به بختورى ظاهر و فراوانى دولت صورى اختصاص داشته از اظهار كمالات معنوى خود تجاهل عارف نموده اكثر اوقات به بازى مىپرداختند ، و در نقاب خفاكار هوشمندى مىكردند ، به طورى كه دوربينان روزگار را بر آن نظر نمىافتاد . و از آنجا كه همّت بلند است نقاب
هامش
( 4 ) در چند نسخه : متفرد
( 5 ) در بعضى نسخه : تعليم صورى ؛ در بعضى : بعلم صورى