مقيّد ناشده بسرعت تمام به صوب جلالآباد توجّه فرمودند .
ميرزا كامران به استماع اين خبر از روى سراسيمگى فرار نمود و باز خود را به سر درهاى كوه كشيد ، و از آنجا به راه بنگش و گرديز شتافت ، كه شايد خود را به حاجى محمّد تواند رسانيد كه آن بختبرگشته به ميرزا سخن يكى داشت .
و سرگذشت حاجى محمّد آنكه چون ايّام ادبارش قريب رسيد ، انديشههاى فاسد از بطن خبيث او بيشتر از پيشتر به ظهور آمدن گرفت ، و فرستادههاى پادشاهى را به حرف و حكايت ناراست [ 309 ] و وعدهء آمدن دروغ رخصت داد . و قاصدى پيش ميرزا كامران فرستاد كه تا چند در كوه و دشت سرگردان باشيد . زود خود را به اين حدود رسانيد تا به اتّفاق كارى ساخته آيد .
قضا را بيرامخان كه از قندهار به قصد ملازمت روان شده بود به غزنين رسيد . حاجى محمّد كه با خان مذكور توقان بود ، به استقبال رفته گريزانه اظهار محبّتى نمود كه به بهانهء ضيافت درون قلعه برده بند نمايد . خان متوجّه قلعه بود .
مير حبش « 1 » كه همراه حاجى محمّد خان بود اشارتى به خان كرد كه خان از آن اشارت بر غدر و كيد او مطّلع شده عذرى در پيش آورده فسخ رفتن قلعه نمود و بيرون شهر بر سر چشمهاى فرود آمد ، و حاجى محمّد را به لطايف الحيل مطمئن ساخته همراه خود به كابل برد و عرضه داشتى مشعر برآمدن خود و آوردن حاجى محمّد ارسال داشت .
حضرت جهانبانى چون به دولت شنيدند كه ميرزا كامران خود را به حدود كابل كشيده است ، به سرعت تمام متوجّه كابل شدند . ميرزا كامران به يكمنزلى كابل رسيده رسيدن خانخانان و آوردن حاجى محمّد خان شنيده باز سراسيمه خود را به جانب لمغان كشيد .
روزى حاجى محمّد خواست از دروازهء آهنين به كابل درآيد ، خواجه جلال الدين محمود - كه حكومت به او مفوّض بود - نگذاشت كه درون قلعه درآيد ، و به سخنان درشت پيغام داد . آن خيرهروى تيرهراى و هم غلبه كرد و به بهانهء شكار قراباغ روان شد . از كتل منار گذشته خود را به باباقچقار رسانيد و از
هامش
( 1 ) و ، م : مير حسن