و سياهى است بستگيها را كليد گشادگيها داشته ، و سربلنديها را نتيجهء افتادگيها كرده است تا در ظلمتسراى شبهاى تاريك نگذرانند قدر جهانافروزى خورشيد عالمتاب ندانند ، و تا لب تشنهء سراب فيا فى طلب نگردند به سيرابى چشمهء مقصود نرسند .
مصداق اين حال و منظوق اين مقال واقعهاى است كه در اينروز سانح احوال سلامتمآل حضرت جهانبانى شد و آن حضرت به جانب ضحّاك و باميان - كه جمعى كثير از امراى اخلاص سرشت را در آن صوب فرستاده بودند - متوجّه شدند . عبد الوهّاب ، فرحت خان ، محمّد امين ، سبدل خان و چندى ديگر ملازم ركاب نصرت اعتصام بودند . و به محمّد امين و عبد الوهّاب حكم شد كه چنداولى كرده مىآمده باشند و به واسطهء ضعف بسيارى تردّد و آسيب زخم [ 298 ] جيبه را از بالاى والاى خود فرود آورده به سبدل خان سپردند . او از سادهلوحى جيبهء خاصه را انداخت .
روز ديگر بسيارى از ملازمان درگاه آمده به دولت ملازمت استسعاد يافتند .
روزى شاه بداغخان ، تولك قوچين ، و مجنون قاقشال را - كه مجموع آن ده نفر بودند - به چنداولى و خبرگيرى كابل رويه فرستادند . به غير از تولك قوچين هيچيكى برنگشت . او در آن روز بازار امتحان مشمول عنايت گشته به منصب قوربيگى سرافراز شد . و جمعى از معتبران را طلب داشته كنگاش فرمودند .
حاجى محمّد خان كه غزنين جايگير او بود و نفاق را پختهتر از ديگران در كانون دل مىداشت ، رفتن قندهار صلاحديد و پايهء قبول نيافت . و گروهى از درستبينان رفتن بدخشان و ميرزا سليمان و ميرزا هندال و ميرزا ابراهيم را همراه گرفتن و سرانجام لشكر نموده توجّه كابل را مصلحت دانستند . و طايفهاى از بهادران جانسپار فراخور پردلى و قوّت شجاعت سخن كردند كه امروز كه ميرزا كامران از بادهء دردآميز نفاق كوتهانديشان تنگحوصله مست و مدهوش غفلت است و ما سعادت يافتههاى بارگاه جانسپارى و فداييان عرصهء حقيقتگذارى در قدم حضرت هستيم ، ديگر كدام روز به كار مىآييم . لايق دولت آنكه همه يكدل و يكجهت شده در ركاب نصرت متوجّه دار الملك كابل شويم .
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 438
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٤٣٨