در عالم ظاهر كافى است - ايستاد و به ميرزا گفت : « چون شما به عزم آستانبوس قدم نهاديد از دايرهء عناد برآمديد و از بغى نجات يافتيد . اكنون لايق سعادت و مناسب ندامت آن است كه امراى فرار كرده را گردن بسته به درگاه فرستيد و خود خطبهء آن حضرت بخوانيد و غايبانه رخصت گرفته متوجّه سفر حجاز شويد » .
ميرزا نصيحتپذير شده همه را قبول نمود ، مگر آنكه گفت : « از حضرت التماس كنيد كه بابوس را همراه من بگذارند ، كه از قديمان من است . مىخواهم كه تلافى آنچه به او كردهام در اين سفر به جاى آرم » . مير چون مراجعت نموده به ملازمت آمد و حقيقت حال را به موقف عرض رسانيده ، استعفاى جرايم ميرزا نمود . آن حضرت به مقتضاى عطوفت فطرى تقصيرات او را بخشيدند و آنچه مير مقرّر ساخته بود امضا فرمودند .
روز جمعه دوازدهم رجب سال نهصد و پنجاه و پنج درون قلعهء مذكور مولانا عبد الباقى صدر خطبه به نام گرامى حضرت جهانبانى خواند . آن حضرت از آنجا سوار شده به باغى [ 280 ] كه در آن نزديكى بود نزول اقبال فرمودند .
مورچلها بر طرف شد و حكم عالى به صدور پيوست كه حاجى محمّد و جمعى حاضر باشند كه ميرزا با معدودى كه مقرّر شده به در رود و تا برآمدن از قلمرو حافظ حدود گردند . و على دوست خان بار بيگى ، عبد الوهاب ، سيّد محمّد پنكه ، محمّد قلى شيخ كمان ، لطفى سهرندى و جمعى را تعيّن فرمودند كه دروازهء قلعه را محافظت كرده امراى فرار نموده را بيارند و ميرزا را با همراهان معهود بگذارند .
به موجب قرارداد ميرزا برآمد .
در اثناى راه يكى از ملازمان ميرزا ابراهيم اسب خود را شناخت كه يكى از خدمتكاران ميرزا كامران سواره مىرفت و اين را به ميرزا ابراهيم گفت . ميرزا كسان فرستاد كه آن اسب كشيده آوردند . چون به سمع مقدّس حضرت جهانبانى رسيد از نيكسيرتى اين معنى را ناپسنديده دانسته اعراض فرمودند .
ميرزا ابراهيم از خجالت و تنگمزاجى بىرخصت برخاسته به حدود كشم رفت و حاجى محمّد نيز متعاقب شد كه چون به دانستگى تو اين بىحرمتى به ميرزا رسيد و فرمان عطوفت - كه متضمّن معذرت باشد - با خلعت و اسب مصحوب خواجه
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 413
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٤١٣