كامرانى خود ظفر نيافت و بجز ناكامى راهى نگشود ، همّت ناقص خود را بر سياست كودكان معصوم و طفلان بيگناه و آلودگى پاكدامنان مصروف داشته ، زن بابوس را به اهل بازار سپرد و خون سه پسر او را كه يكى هفتساله ، دوّم پنجساله ، و سيوم سهساله بود به عذاب تمام بر خاك ريخت و از فراز قلعه نزديك مورچل قراچه بيگ و مصاحب بيگ انداخت .
سردار بيگ پسر قراچه بيگ و خدادوست پسر مصاحب بيگ را به كنگرههاى قلعه بسته آويخت و پيغام فرستاد كه آمده مرا ببينيد ، يا مرا راه دهيد تا به در روم ، يا پادشاه را از محاصره برخيزانند ، و گرنه پسران شما را مثل پسران بابوس خواهم كشت .
قراچه خان كه در آن زمان وكيل مطلق بود ، آواز بلند برداشته گفت :
« حضرت پادشاه سلامت باشند . خانومان و فرزندان ما كه عاقبت در عرصهء تلفاند و نابود شدن ايشان ناگزير ، چه از اين بهتر كه در راه صاحب و ولينعمت به كار آيند . فرزندان چه باشند ، كه جان ما فداى حضرت است . از اين انديشههاى نادرست بگذر و از عالم دولتخواهى و راه بيچارگى آمده ملازمت كن ، كه سرمايهء نجات و پيرايهء حيات تو همان تواند بود تا به آنچه از خيرخواهى تو از دست ما آيد به جان كوشيم ، و گرنه ما را به كشتن فرزندان [ 265 ] چه مىترسانى . اگر فرزندان ما را امرى واقع شود عوض آن به آسانى ميسّر است .
آن حضرت ، قراچه خان و مصاحب بيگ را طلب داشته به لطفهاى نمايان خوشوقت ساختند و به عنايتهاى تازه نوازش فرمودند . ميرزا در عرض و ناموس مردم دست زده به فرزندان و زنان مردم بغايت ناشايسته پيشآمد « 8 » . زن محمّد قاسم خان موجى را پستان بسته آويخت .
و چون ميرزا بيمار رنج حسد بود ، هر مخالفتى كه به ظاهر با حضرت جهانبانى مىكرد در معنى آن ستيزه و مخالفت با دادار جهانآفرين پيش گرفته بود و اين ستيزهكار هر كارى كه اختيار كند لامحاله بههيچوجه راست نيايد و بر سر درافتد و سرانجام كار موجب خسران دين و دنياى او شود .
هامش
( 8 ) م : پيشآمدن