محمّد قاسم و محمّد حسين - كه خواهرزادههاى پهلوان دوست ميربر بودند و الحال هر كدام درخور استعداد تربيت يافته در سلك امراى عظام و هواخواهان حقيقتمنش به مراتب عاليه شرف اختصاص دارند - به دستيارى بخت بيدار از برجى كه ميان دروازهء آهنين و برج قاسم برلاس بود خود را انداخته در عقابين به پابوس گرامى استسعاد يافتند و چون عقابين به صيد سعادت جاودانى كامياب شدند و مشمول عنايت بيغايت گشتند .
در عين جنگ و جدل قافلهاى كلان از ولايت به چاريكاران آمد . اسب و اسباب بسيار در آن قافله بود . ميرزا كامران شيرعلى را با جمعى كثير از معتمدان خود تعيّن نمود كه رفته آن اسباب بگيرد . هرچند تردى محمّد جنگجنگ - كه از معتبران ميرزا بود - منع كرد و بصريح گفت كه اگر حضرت جهانبانى خبردار شوند و مردم را فرستاده سر راه ما بگيرند و نگذارند كه به شما ملحق شويم هم كار شما ساخته نمىشود و هم حال ما به تباهى مىكشد ، ميرزا كه چشم بر اموال مردم دوخته بود اين سخن را به گوش هوش درنياورد و لشكر را به سركردگى شيرعلى نامزد ساخت .
همان لحظه اين خبر به مسامع عليه رسيد . حاجى محمّد به اين خدمت مقرّر شد كه آن ظلمه را از اين تعدّى و تاراج باز دارد . حاجى محمّد به عرض اشرف رسانيد كه آن جماعت ش ؟ ؟ ؟ شب رفتهاند و كار خود ساخته ، اگر ما تعاقب كنيم و به ايشان دچار نشويم از دست مىروند . اگر صلاح دولت باشد مورچلها و سرراهها و گذرها را استحكام دهيم تا نتوانند به درون قلعه رفت . حضرت جهانبانى را اين راى موافق آمد . خود به دولت و اقبال از كوه فرود آمده در استحكام موارد و مداخل اهتمام فرمودند .
شيرعلى و تردى محمد جنگجنگ و ساير مردم كه به سوداگران رسيدند ، اسباب ايشان را به زور كشيده گرفتند و بسيارى از متاع سوداگران به تاراج رفت .
چون مراجعت نموده خواستند به قلعه درآيند مستحكمى راهها و گذرها ظاهر شد . تردى محمّد و شيرعلى با هم به گفتگو درآمدند . تردى محمّد جنگجنگ گفت : « اينك سخن من پيش راه آمده . » هرچند به چپ و راست نگاه كردند
اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 389
مساهمون: ابو الفضل مبارك
ص٣٨٩