كه عنقريب مهر دولت و نگين سلطنت به نام نامى آن حضرت شود و از چشمهسار افضال الهى آب رفته به جوى آيد .
و از آنجا حضرت شاهنشاهى مؤيّد به تأييد الهى به رفاقت ميرزا عسكرى متوجّه قندهار شدند . در قيام و جلوس و نوم و يقظه سواطع بزرگى و فرمانروايى از پيشگاه احوال آن حضرت مىدرخشيد و انوار خداشناسى از لايحهء اطوار و آثار هويدا بود .
در اثناى راه كوكى بهادر - كه يكى از معتبران ميرزا عسكرى بود - نزديك كجاوهء حضرت آمده به مير غزنوى گفت : « اگر ميرزا را به من دهيد به حضرت پادشاه مىرسانم » مير مذكور جواب گفت كه چون حضرت پادشاه خود نبردند ، همانا مصلحت « 5 » در گذاشتن بود . و نيز بىحكم عالى اين دليرى از من نمىآيد .
بهادر گفت : « من عزم ملازمت آن حضرت [ 194 ] كردهام كه در چنين ايّام تنهايى لوازم خدمتكارى به جاى آرم و مىخواستم كه اين خدمت نيز به تقديم رسانم .
اكنون كه مرا به اين سعادت سرفراز نمىسازند نشانى از حضرت شاهنشاهى بدهند كه به حضرت گذرانم » . مير غزنوى طاقيهء آن حضرت - كه اكليل ماه سعادت بود - به بهادر داده او را به اين دولت سربلند ساخت .
ميرزا عسكرى حضرت شاهنشاهى را هژدهم رمضان نهصد و پنجاه به قندهار آورده ، در بالاى ارك نزديك خود نشيمنى مقرّر ساخت . ماهمآغا و جيجى انگه و اتگه خان به دوام خدمت كامياب سعادت ابدى بودند و استفاضهء انوار قدسى مىكردند . و ميرزا آن نونهال اقبال را كه در ظلّ حمايت ايزدى نشو و نما مىيافت به سلطانم بيگم كوچ خود سپرد و آن عفتمآب از وفور عقل در لوازم مهربانى و مراسم خدمت اهتمام مىنمود . به ظاهر نگاهبانى مىكرد و به باطن خود را در برابر نور مطلق داشته روشنىپذير بود و روزبروز فرّ بزرگى از جبين نورافزاى آن جهانسعادت بيشتر مىديد .
هركه را تأييد الهى پرورش نمايد و در حدّ ذات نور پرورد ايزدى باشد ، بدانديش را در حقّ او جز نيكى در خيال نگذرد و از مخالف جز خدمت و موافقت
هامش
( 5 ) د : كه مصلحت