گنجايش ندارد .
شعر
گر بدكنش « 4 » مردِ بدروزگار * نكو گردد از پند آموزگار
سرانجام راز آشكارا كند * همان گوهر خويش پيدا كند .
بر باريكبينان رموز تقدير پيداست كه چون دست اقبال يكى از برگزيدگان ازل به نگين سلطنت برآرايند و تارك دولت او را به تاج خلافت بلندى بخشند لوامع آثار و سواطع انوار آن همواره در پيشگاه احوال جلوه دهند .
از غرايب مبشرات غيبى و تفاؤلات آسمانى كه در اين ولا نسبت به حضرت شاهنشاهى به ظهور آمد آن بود كه چون ميرزا عسكرى به اردوى معلّى رسيد و اعمال ناشايست به جاى آورد ، مير غزنوى و ماهمآغا حضرت شاهنشاهى را بر دوش عزّت و كنار عافيت گرفته پيش ميرزا آوردند . ميرزا هرچند روى توجّه به جانب آن حضرت كرد و در مقام شگفتگى و زهرخند آمد ، آن حضرت - كه در آن هنگام مجموعهء كمالات سالخردان جهان بودند - با وجود خردسالى اصلًا شگفته نشدند . و قبض خاطر از ناصيهء حال آن حضرت هويدا بود . ميرزا طريق شده گفت : « مىدانيم كه فرزند كيست ، با ما چگونه شگفته شود » .
و بعد از زمانى ، انگشترين ميرزا را كه در گردن او حمايل بود و علاقهء گلگون آن نمايان ، به طريق عادت اطفال - نىنى ، بلكه به دستيارى اقبال - دست به جانب علاقه برده ، خواستند بگيرند . ميرزا در ساعت از گردن برآورده به حضرت شاهنشاهى داد . دقيقهشناسان محفل اين معنى را تفاؤل بر سعادت نمودند
هامش
( 4 ) ح : بد كند