به ظهور نيايد ؛ چنانچه مشيّت ازلى در اين هنگام كه عطوفت پدرى و رأفت مادرى بايد كه تكفّل مهمّات نمايد به دست دشمنان جانى پرورش مىداد تا دوربينان ملك دانايى را پاى ارادت محكمتر شود و كوتهانديشان سادهلوح را چراغ هدايت به دست افتد و حقيقت نگاهبانى ربانى بر دوست و دشمن ظاهر گردد .
از زبان اقدس حضرت شاهنشاهى شنيدهام كه احوال يكسالگى خود را - على الخصوص در آن هنگام كه حضرت جهانبانى متوجّه عراق شدند و مرا به قندهار آوردند ، يكسال و سهماهه بودم - نيك به خاطر دارم . روزى ماهم انگه والدهء ادهم خان ( 118 ) - كه به حضانت و خدمت آن نونهال اقبال قيام مىنمود - به ميرزا عسكرى معروض داشت كه رسم بزرگان آن است كه چون فرزند را زمان روان شدن به پاى رسد ، پدر يا پدر كلان يا كسى كه در عرف به جاى آنها تواند شد ، دستار خويش را از سر برداشته در هنگام رفتن آن فرزند گرامى مىزند ؛ چنانچه آن نخل اميد به زمين مىآيد . اكنون حضرت جهانبانى تشريف ندارند ، شما به جاى آن پدربزرگايد . مناسب آن است كه اين شگون - كه به منزلهء سپند چشمزخم است - شما به جاى آريد . ميرزا در ساعت دستار خود را گرفته به سوى من انداخت و من از پاى درآمدم .
مىفرمودند كه اين زدن و افتادن بشخصه مرا به خاطر است و نيز در همان ايّام براى تبرّك و تميّن [ 195 ] به جهت برداشتن موى سر مرا به مطاف بابا حسن ابدال بردند . آن راه رفتن و آن موى سر گرفتن بعينه در پيش نظر است . كسى را كه در نزهتسراى دل چراغستان افروخته باشند ، صد مثل اينها و زياده از آنچه دور نمايد ؟
چون سررشتهء سخن بدينجا كشيد ، براى سيرابى « 6 » سخن از بقيّهء سرگذشت شير خان و رفتن ميرزا حيدر به كشمير و حال كامران ميرزا - كه در بكر مخالفت كرده ماند - و ميرزا هندال - كه به قندهار شتافت - و يادگار ناصر ميرزا - كه در بكر مخالفت كرده ماند - ناگزير است ، تا جوياى آگاهى پذيراى عبرت گشته ، به نيروى بخت بيدار زندگانى را به هشياردلى و نيكعملى سپرى كند .
هامش
( 6 ) م : سرآيى