پاينده محمّد ويسى رخصت گرفته به قندهار متوجّه شد . مصحوب او منشور عنايت به خطّ قدسى نمط خود به ميرزا عسكرى مصدر به اين عبارت - كه برادر كممهر بىارادت معلوم نمايد - نوشته به مواعظ و نصايح آگاهى بخشيدند ، امّا گوش حقشنو كم و دل داناى درستفهم كجا ؟ آن نصيحتها را ناشنيده انگاشته ، بيشتر از پيشتر در مقام اقدام شقاوت شد .
قاسم حسين سلطان و مهدى قاسم خان و جمعى ديگر از ملازمان عسكرى ميرزا از رفتن او منع كردند كه مبادا در اين صورت مضطر شده از فرط ضرورت به جانب عراق توجّه فرمايند و حوادث عظيم روى دهد . ابو الخير و جمعى از اشرار بعضى از سخنان خوشآمد خانهبرانداز - كه به ظاهر صورتى دارد و به باطن جز خرابى و ويرانى نيفزايد - گفته ، ميرزا را بر داعيهء خطا مصمّم ساختند .
صبح آن روز - كه شام ادبار او بود - ميرزا به خيال فاسد متوجّه مستنگ شد . يك دو كروه راه رفته از ملازمان خود پرسيد : « اين راه را كه ديده است » جىبهادر « 2 » اوزبك ( 117 ) - كه نوكر قاسم حسين سلطان بود و در اين برآمدن نوكرى ميرزا اختيار كرده بود - گفت : « اين راه را من بواقعى مىدانم و مكرّر آمدوشد كردهام . » ميرزا جواب داد [ 191 ] كه راست مىگويد . جايگيردار اين حدود بوده است . او را فرمودند كه پيشتر مىرفته باش و راه را سر كن . او اظهار كرد كه يابوى من زبون است . ميرزا به جانب ترسون « 3 » برلاس - كه يكى از ملازمان او بود - اشارت كرد كه اسب خود را به او بده . او بعد از تعلّل كار خود را به درشتى رسانده ، اسب داد .
جىبهادر كه سابقاً در هندوستان در سلك ملازمان پادشاهى منسلك شده بود ، به رهنمونى سعادت از آنجا پارهاى راه پيشتر آمده جلوريز خود را به چادر بيرام خان رسانيده ، پردهگشاى حقيقت حال شد . بيرام خان به اتّفاق او در ملازمت حضرت جهانبانى آمد و از عزم نادرست آن حقناشناس آگاه ساخت . آن حضرت كسان پيش تردى بيگ خان و بعضى ملازم ديگر فرستادند كه اسبى چند فرستند . آن تنگچشمان فرومايه از ادراك اين دولت متقاعد گشته ابا نمودند .
هامش
( 2 ) پوچى بهادر ؛ بعضى نسخهها : جيپى بهادر ؛ و بعضى جينى بهادر
( 3 ) م : برسون