تخطي إلى المحتوى الرئيسي

اكبرنامه ( تاريخ گوركانيان هند ) ( فارسي ) — صفحة 276

مساهمون:

ص٢٧٦
جانب قندهار مصمّم ساخت . در خلال اين ايّام ، هفتم محرّم نهصد و پنجاه ، بيرام خان از حدود گجرات تنها خود را به پايهء سرير مقدّس رسانيده مرهمى بر جراحت خاطر اشرف نهاد و موجب انس و الفت گشت . و از غرايب آنكه چون مشاراليه به معسكر اقبال رسيد اوّل گذرش بر جنگگاه افتاد . پيش از آنكه سعادت ملازمت دريابد و بر مردم ظاهر شود ، خود را آمادهء جنگ ساخته مردانه كارزار كرد ؛ چنانچه سپاه نصرت قرين متحيّر ماندند كه همانا از جنود غيبى است . و چون ظاهر شد كه بيرام خان است ، غريو از ايستادگان مصاف نصرت برخاست و باعث مسرّت خاطر حضرت جهانبانى گشت . و به اين تقريب چند روزى در آن گل‌زمين توقّف روى نمود . مجملى از احوال بيرام خان آنكه در قضيّهء نامرضيهء قنّوج جانسپاريها كرده سنبل رويه افتاد و به راجه مترّسين - كه از زمينداران معتبر آن سرزمين بود - در قصبهء لكهنور « 4 » التجا برد و مدّتى در حمايت او بود . چون اين خبر به شير خان رسيد ، كس فرستاده طلب داشت . راجه بيچاره شده ، خان را پيش او فرستاد و در راه مالوه به او رسيد . در اوّل مجلس شير خان برخاسته ديد . در جلب خاطر سخنان فريبنده گفت ، و در ميان سخنان اظهار نمود كه [ 186 ] هركه اخلاص دارد خطا نمىكند . بيرام خان در جواب گفت چنين است . هركه اخلاص دارد خطا نخواهد كرد . و از نزديك برهانپور به هزارگونه بىقرارى باتّفاق ابو القاسم - حاكم گواليار - فرار نموده روانهء سمت گجرات شد . در راه ايلچى شير خان كه از گجرات مىآمد آگاه گشته ، كس فرستاد و ابو القاسم را كه به صورت و جثه نمودى داشت گرفت ، بيرام خان از نيك‌ذاتى و جوانمردى به مبالغه گفت كه من بيرام خان‌ام . ابو القاسم مردى به جاى آورده ، گفت : « اين ملازم من است . مىخواهد كه فداى من شود . زنهار دست از اين باز داريد . » و همان معامله كه :
هامش
( 4 ) ح : لكهنو