چون به مقتضاى غوامض حكمت الهى و دقايق مصلحت ازلى - كه در ضمن هر نامرادى چندين اسباب مراد سرانجام مىيابد - در ديار سند نقش مراد ننشست و عيار جوهر [ 179 ] نامردمى مردم گرفته آمد و بىاخلاصى لشكر و بد مددى برادران و بىخردى اقربا و نامساعدى روزگار مشاهده افتاد ، خواستند كه در لباس تجريد و تفريد « 27 » قدم شوق در باديهء رهروان راه خدا زنند و حلقهء كعبهء مراد و سررشتهء دامن مقصود به دست آرند ، يا آنكه كنج عزلتى گزينند و زاويهء فراغتى از ديدن اخوان زمان اختيار كنند ، و از اين جهان پرآسيب و جهانيان پرفريب بر كران باشند .
جمعى از همرهان خيرانديش - كه در شدّت و رخا ملازم ركاب دولت و مقارن عنان رفاقت بودند - به الحاح و زارى درخواست ترك اين ارادت نموده ، به عرض مقدّس رسانيدند كه مصلحت در آن است كه در اين ولا « 28 » سايهء هماى دولت بر سر ولايت مالديو انداخته ، نفسى « 29 » راست كنند كه بارها عرايض عبوديت فرستاده لاف بندگى زده است و لشكر و سامان دارد ؛ ظاهر آن است كه وقت را غنيمت شمارد و در ركاب دولت بوده ، مصدر خدمات پسنديده گردد و بتدريج آنچه مكنون و مأمول خاطر دولتخواهان است صورت وقوع يابد .
حضرت جهانبانى خاطر ارباب اخلاص را نگاه داشته به آن صوب توجّه فرمودند و منشور عنايت متضّمن نصايح دولتافزا مصحوب ابراهيم بيگ ايشيك آقا به يادگار ناصر ميرزا فرستادند كه شايد بر افعال شنيعهء خود واقف گشته مسلك ندامت « 30 » پيموده باشد ، و از آيين شقاوت بازآمده اختيار سعادت موافقت نمايد . در آن فرمان عطوفت نشان اين بيت رقمزدهء كلك عنايت شده بود :
بيت
اى به رخسارِ چو مه چشم و چراغ دگران * سوختم چند شوى مرهم داغ دگران .
هامش
( 27 ) م : تجرّد و تقريد
( 28 ) م : و الا
( 29 ) م : نفستى
( 30 ) ز : هدايت