باباجوجك در رفتن مساهله نمود ، تا آنكه قصّهء پر غصّهء گذر چوسه - كه چشمزخم دولت ابدپيوند بود - بر زبان عام افتاد . مشاراليه فسخ عزيمت نمود .
امراى كشمير در حدود نوشهر « 10 » و راجورى در شعاب جبال به سر برده منتظر امرى مىبودند . و از ايشان پيوسته نوشتهها به ميرزا حيدر [ 171 ] مىآمد مشتمل بر مرغّبات تسخير كشمير . ميرزا آن خطوط را به موقف عرض حضرت جهانبانى مىرسانيد و خاطر اقدس را روزبهروز به سير ملك دلگشاى كشمير شوق مىافزود .
در اين ولا به موجب آن رخصت دادند كه اوّلًا ميرزا با جمعى به نوشهر رود . اگر امراى كشمير - كه همواره ترغيب رفتن كشمير مىكردند - آمده بينند سكندر توپچى را مردم خود - كه جايگيردار نزديك آن حدود است - آمده ملحق شود و چون به عقبه « 11 » رسد ، امير خواجه كلان بيگ - كه از امراى كلان حضرت گيتىستانى فردوسمكانى بود و مجملى احوال او ايراد يافته - خود را به كمك رساند . و چون خبر رسيدن خواجه كلان بيگ به مسامع عليّه رسد ، حضرت جهانبانى خود به دولت و اقبال متوجّه آن صوب گردند .
و آن حضرت در كنار درياى چناب بودند كه ميرزا كامران و عسكرى ميرزا با خواجه عبد الحق و خواجه خاوند محمود متوجه كابل شدند ، و محمّد سلطان ميرزا و الغ بيگ ميرزا و شاه ميرزا از حدود ملتان صيت تفرقه شنيده بر لب درياى سند به ميرزا كامران ملحق شدند .
و در غرّهء رجب نهصد و چهل و هفت حضرت جهانبانى را - كه عزم رفتن كشمير مصمّم بود - ميرزا هندال ، يادگار ناصر ميرزا و قاسم حسين سلطان ابرام نموده به جانب سند بردند . خواجه كلان بيگ كه همراهى حضرت جهانبانى جنّت آشيانى قرار داده بود از سيالكوت ( 111 ) رفته به ميرزا كامران همراه شد و سكندر توپچى خود را به كوه سارنگ كشيد .
و در رجب نهصد و چهل و هفت كه حضرت جهانبانى به سعى ميرزايان متوجّه حدود سند شدند ، بعد از چند منزل هندال ميرزا و يادگار ناصر ميرزا از بى
هامش
( 10 ) الف ، ح ، د : نوشهره
( 11 ) ح : قصبه