ميرزا حيدر گفت : « مناسب آن است كه تمام ميرزايان از كوه سهرند تا كوه سارنگ دامنهها را مستحكم ساخته بنشينند و من متعهدّم كه به اندك تقويتى در دو ماه كشمير را مستخلص سازم . و چون خبر گرفتن كشمير رسد ، هركس متعلّقان خود را به كشمير فرستد كه مأمنى محفوظتر از آن نيست . چهار ماه مىبايد كه شير خان برسد و با گردونهها و ضربزنهها - كه اعتضاد محاربهء اوست - به كوهستانها نمىتواند رسيد ، و در اندكفرصتى لشكر افغان ويران خواهد شد » .
چون زبان اينها با دل موافق نبود ، سخن ناتمام شده ، مجلس تمام شد . و هرچند گاه سخن در ميان مىآمد « 6 » آن حضرت نصايح ارجمند مىفرمودند كه شايد ميرزا كامران را چراغ خرد روشن شود و از تيرهرايى برگشته ، در مقام صفا آيد . ميرزا از سخن خود برنمىگشت و همگى همّت او آنكه هر يكى به طرفى ويران شوند و خود به كابل رفته گوشهء عشرت را غنيمت شمارد . و پيوسته در انديشههاى نادرست فرورفته بود و سخنان اقبالبخش هوشافزا او را بيدار نمىساخت . به ظاهر دم از موافقت مىزد و مىگفت : « به فلان ساعت مسعود برانيم و از يكدلى و يكرنگى به پيكار مخالف كمر همّت مىبنديم » و از راه باطن اساس مخالفت را استوارتر مىساخت . تا اينكه از خيرگى و تيرهرايى قاضى عبد اللّه صدر خود را پنهانى پيش شير خان فرستاد كه رابطهء و داد استحكام دهد ، و پيمان محبت به او بندد ، و كام خود را از مدد دشمن جويد . و در مضمون مكتوب چنان نوشت كه اگر پنجاب به دستور سابق بر من مقرّر دارند ، در اندكزمانى كارهاى شايسته به تقديم رسانم .
شير خان بعد از اين واقعه تا دهلى آمده قدم پيش نمىنهاد . اين قضيّه را از مساعدات بخت خود مىشناخت و انديشمند بود كه اگر پيشتر روم مبادا كار من پستتر افتد و از جمعيّتى كه در لاهور مىشنيد متوهّم بوده كمال هراس داشت .
در اين اثنا صدر پرغدر - كه با دنائت فطرت شرارت جبلّت داشت - رسيد .
شير خان كه مدار رشد او بر روباهبازى بود ، صدر را [ 170 ] گرم دريافت و از مژدهء
هامش
( 6 ) م : مىآيد