چهار پنج روز بر اين سخن نگذشته بود كه ميرزا نور الدّين محمّد از قنّوج به ايلغار آمد . همانا كه امرا قرار داده سخن يكى ساخته بودند آمدن او باعث تقويت ارادهء امرا شد و مرتبهء ديگر محمّد غازى توغبايى را پيش امرا فرستاد . امرا همان سخن را معاودت نموده گفتند و قرار دادند كه علامت قبول سخن ما آن است كه شيخ بهلول را - كه فرستادهء پادشاه است و صلاح كار ما را برهم مىزند - علانيه به قتل رسانيد تا بر همگنان يقين شود كه شما از پادشاه يكسو « 2 » شدهايد تا بخاطر جمع ملازمت كنيم .
شيخ در سامان اسباب سفر بود و يراق لشكر سرانجام مىداد كه فرستاده بازآمد و به اتّفاق ميرزا نور الدّين محمّد داعيهء ناخجسته مصمّم شد . ميرزا نور الدّين محمّد بفرمودهء ميرزا هندال ، شيخ را از خانه گرفته و از آب گذرانده در ريگستانى - كه نزديك باغ پادشاهى بود - فرمود كه گردن زدند ( 106 ) . امراى مخذول العاقبت آمده ميرزا را ديدند و در ساعت نحس و وقت اختلال خطبه به نام ميرزا هندال خواندند و پيشتر كوچ كردند . هرچند عصمتمآب دلدار آغاچه بيگم والدهء ماجدهء ميرزا هندال و بيگمان ديگر نصيحت كردند اصلًا سودمند نيامد و زبان حالش اين مضمون مىسراييد :
بيت
با دست نصيحت كسان در گوشم * امّا بادى كه آتشم تيز كند .
چون ميرزا خطبه به نام خود خواند و پيش والدهء خود رفت ، آن عصمتقباب جامهء كبود دربرداشت . ميرزا گفت : « در چنين وقت شادكامى اين چهطور جامهاى است كه پوشيدهايد ؟ » آن عصمتقباب از روى دوربينى فرمودند : « چه مىبينى ؟ من ماتم تو را مىدارم . [ 156 ] تو خردسالى و از حرف و
هامش
( 2 ) م : يكرو